Tag Archives: دختران

خبرگزاری آريا – خودشناسي دختران


خودشناسي دختران

خبرگزاري آريا –
خودشناسي
– چگونه مي توان به دختران جوان کمک کرد تا به روان سالم دست يابند؟ در اين مورد شما تجارب خاصي داريد؟
دراين مورد تجربياتم با دخترها چندان متفاوت از پسرها نبوده است. البته بايد بگويم خود بخود سرو کارم بيشتر با خانمها بوده است. به نظرمي آيد که در کار من بيشتر خانمها براي روان درماني مراجعه مي کنند تا آقايان. دليلش اين است که خانمها از نظر احساسي با خود نزديکترند و احساسات خودشان را بيشتر مي شناسند. در موارد آسيب پذير، از نظر احساسي کمتر حالت دفاعي دارند. براي همين است که آنها بيشتر مراجعه مي کنند.
با اين وصف، خانمها چگونه مي توانند خود را بهتر و بيشتر بشناسند؟
اول در مورد انسانها صحبت مي کنيم بعد مي رسيم به دخترها و خانمها. اصولاً براي اينکه کسي خود را بشناسد بايد ببيند که در زندگي اش چقدر راحت، شاداب و خوشحال است. سفر خودشناسي از اينجا شروع مي شود. اگر کسي واقعاً خوشحال است و احساس رضايتمندي از زندگي اش مي کند، اين نشانه آن است که خود را مي شناسد و خود واقعيش را زندگي مي کند و جوانب مختلف خود واقعي اش را در زندگي تجربه و ارضاء مي کند.
بررسي اينکه آيا يک آدم واقعاً خوشحال است يا خير و از زندگي اش واقعاً راضي است يا نه، خود يک سوژه است. چون خيلي از افراد ممکن است به عنوان مثال احساس تفاهم با اطرافيانشان ، با جامعه شان و با خانواده و نزديکانشان را نشانه خوشحالي خود بدانند، چون پرخاشگري و دعوايي در کار نيست، اين را با خوشحالي اشتباه بگيرند. در حالي که درخيلي از مواقع اين تفاهم به خاطر اين است که ما تسليم شده ايم و خود واقعي مان را سرکوب کرده ايم .
در اينجا ما يک خود کاذب داريم که با کمک آن خود را با چيزهايي که آدمها از ما مي خواهند تطبيق مي دهيم.
آيا ممکن است برعکس اين مطلب هم باشد، يعني بقيه با ما سازش کنند و ما از هر جهت احساس رضايت کنيم؟
بله ممکن است اين هم باشد، در هر صورت تشخيص اين مطلب خيلي مهم است که ما واقعاً چقدر شاديم.
به عنوان يک متخصص مي توانيد براي اين شادي و رضايت، شاخصها و تعاريفي ارائه کنيد؟ به عنوان مثال اگر از فرد تازه ازدواج کرده اي بپرسيد آيا واقعاً را ضي هستي واو پاسخ دهد؛ بله،ممکن است بنا به دلايلي که برايتان در حيطه حرفه اي مهم است بخواهيد او را د راين زمينه بسنجيد ، براي اين سنجش چه شاخص هايي را به کار مي گيريد؟
– اولين شاخص همين احساس رضايتمندي عميق قلبي است. يعني احساس کنيد دلتان سنگين نيست، احساس کمبود نکنيد. احساس کنيد که از زندگي مي توانيد لذت ببريد. از زمان حال مي توانيد لذت ببريد. فقط به اميد آينده نيستيد. توانايي تفريح کردن و از اين تفريح لذت بردن را داريد. توانايي بازي کردن را داريد. توانايي داريد از ارتباطات خود احساس نزديکي و صميميت واقعي بکنيد.
بتوانيد دراين دنيا با يک نفر آنقدر نزديک باشيد که همه چيزتان را به او بگوييد و امن باشيد. حس کنيد اين آدم از مطلب سوء استفاده نخواهد کرد. احساس کنيد شما را مي پذيرد با تمام کمي ها و کاستيهايتان . يعني احساس کنيد که کسي هست که با او خود واقعي تان باشيد.
شاخصهاي ديگر و غير مستقيم اين است که فردي که احساس رضايتمند ي دارد، شبها خوب وراحت مي خوابد و صبح که بيدار مي شود احساس مي کند خسته نيست، اشتهايش خوب است، خوابهايي که مي بيند خوابهاي پريشان نيستند که او را از خواب نيمه شب بيدار و ناراحت کند، خواب ترسناک و وحشت آور نمي بيند. مثلاً اين شخص ازدواج کرده، در ارتباطات فيزيکي با همسرش احساس رضايت مي کند و در اين زمينه مشکلي ندارد. اين علامتها را بايد در سنجش شادي و رضايت توجه کرد.
اگر فردي بداند که دنبال چه چيزي است، خواسته، آرزو، نياز و يا هدفش چيست، صرف نظر از آنکه چه مقدار به آن دست يافته است، آيا خود دانستن اين هدف و خواسته، شاخصي از سلامت روان است؟
– صد در صد. نه تنها اينکه بداندچه مي خواهد و نيازهايش چيست، بلکه بايد بتواند با احساساتش درتماس باشد. بسياري از مواقع ما متوجه مي شويم که آدمها با احساس نارضايتي، با ناراحت شدنها و کمبودهايشان درتماس نيستند.
نمي دانند که ناراحت هستند. نمي دانند که چيزي درزندگي آنها کم است. نمي دانند که راضي نيستند. نمي دانند که غمگين هستند. نمي دانند که در ترس و وحشت و ناامني هستند. نمي دانند که در احساس حسادت و حسرت و غبطه خوردن در زندگي هاي ناکرده شان هستند.
منظور شما اين است که همين اندازه دانستن يک مرحله خوب در خودشناسي به حساب مي آيد، يعني اينکه انسان بداند آنچه را مي خواهد و ندارد، چيست ؟
بله، بداند که چه ندارد. اتفاقاً در اينجا يک مسئله جالب پيش مي آيد و آن در رابطه با دخترهاي فراري است. زماني که در مرکز ريحانه با آنها کارمي کرديم، مي ديديم گاهي مواقع از نظر برخوردي يا نگرشي در رابطه با اين دخترها گرايشي دربزرگسالان وجود دارد که خود آنها مقصر و يا دچار بعضي بيماريهاي رواني شناخته مي شوند يا به طور کلي مي گويند خودشان ناسازگاربودند واين عمل را انجام دادند. من در تجربه ام با اين دخترها متوجه يک بخش سالمي از وجود آنها شدم. در واقع آن بخش سالم آنها بوده که توانسته است تشخيص دهند اين خانواده سالم نيست و بايد خود را از اين خانواده نجات دهند.
من از اين بخش سالم استفاده مي کردم براي اينکه به آنها کمک کنم اين نقطه قوت را بشناسند وبه اين بخش در خودشان اعتقاد پيدا کنند و از اين بخش استفاده هاي ديگري در راستاي کارهاي سازنده تر داشته باشند. ازجمله اينکه د رارتباطات ديگري که درخارج از خانه دارند مراقب خود باشند. همانطوري که به خاطر مواظبت از خودشان بوده که از آن پدر، عمو يا يک فرد متجاوز خانواده يا فاميل فرار کرده اند.
آيا فکر نمي کنيد اين مسئله را بايد به غير از دخترها به بزرگترها و جامعه هم بباورانيم که اين دخترها اصولاً و ذاتاً بد نيستند و اين احساس بي اعتقادي به خود و احساس بد بودن است که آنها را به سوي رفتارهاي نامطلوب سوق مي دهد و امکان فرار مجدد را براي آنها فراهم مي آورد؟
الان صدا و سيما به نحو احسن اين کار را انجام مي دهد. اين همه تمرکز روي روان شناسي و برنامه هاي روان شناختي که تمام کانالها دارند، اصولاً فوق العاده و بي سابقه است. من که در هيچ جاي دنيا نديده ام .البته در اين برنامه ها اگر صحبتها و سوالها عيني تر وملموس تر شوند، خيلي بهتر است . اگر مقداري درباره مسايل عاطفي ريز درون خانواده، صحبت و براي حل آنها کمک شود. مي توان برنامه هاي مفيدتري هم داشت، طوري که سايرين هم از اين کار الگو بگيرند. اگر در برنامه هايي، خود زوج يا مجموعه خانواده در تلويزيون ظاهر و حاضر به صحبت شوند و درجلسات مشاوره زنده ( مثلاً در پشت پاراوان بدون آنکه چهره شان معلوم باشد) حرف بزنند، کمک بزرگي به خانواده هاي ديگر مي شود.
آيا شما خواسته هاي افراد را هم بررسي مي کنيد؟
مسلماً بعضي از خواسته ها، خواسته “خود” واقعي نيست؛ بلکه خواسته هاي ” خودکاذب” است، مثل خواسته تاييد شدن هميشه و صد درصد از بيرون. فرد ياد گرفته که هميشه عزت نفس خود را توسط تاييد شدن از بيرون تامين کند. اين تقصير خود او نيست که اين طور شده . از کودکي مدام به او گفته اند که اگر مي خواهي دختر خوبي باشي کاري را که من مي گويم بکن .
او ياد نگرفته هماني که هست، کافي و خوب است. وقتي کودکي اين پيام را از بيرون مي گيرد که هر جور باشد، کافي وخوب است و پدر و مادر او را دوست دارند، آن وقت دوست داشتن بي قيد و شرط را در اوايل زندگي ياد مي گيرد وبه صورت خودکار آن را به ديگران منتقل مي کند. ما آدم ها به گونه اي ساخته شده ايم که وقتي دوست داشتن بي قيد و شرط را در زندگي دريافت کنيم به طور طبيعي يک دگر خواهي وتوجه و مراعات به ديگران درما رشد مي کند.
آيا اين که فرد مي خواهد هميشه از بيرون تاييد بشود، مثالي ازخود کاذب است؟
دقيقاً! خيلي وقت ها ما از بچه ها توقع بيخود داريم . مثلاً در مورد درس خواندن و نمره ۲۰ گرفتن ؛ معلوم نيست نمره بيست خواسته چه کسي است؟ آن قدر خواسته خود بچه ها و پدر و مادرشان مخلوط شده که معلوم نيست، اين خواسته خودشان است يا خواسته پدرو مادرشان. اين خود واقعي بعد از مدتي آنقدر دفن مي شود که ديگر دسترسي به آن ممکن نيست.
لازم است که پدرومادرها ويژگي هاي کودکشان را که از ديگران متفاوت است کشف کنند تا او بتواند با اين ويژگي هاي خلقي زندگي کند. آنها بايد بدانند کودکشان جدي يا شوخ طبع است ، بازيگوش يا آرام است وبه طور کلي به او فرصت بدهند همان ” خود” ي را که هست، ابراز کند.
خيلي از پدرو مادرها ازاين که کودک خودش باشد، مي ترسند. اشتباه در تجربه “من” هيچ گاه ، اتفاق نمي افتد، مگر اين که کودک الگو هاي بدي از پدر و مادرش گرفته باشد يا اين که با محبت و علاقه واقعي بزرگ نشده باشد. فقط دراين صورت است که کودک درارضاي خواسته هاي واقعي خود، به خطا مي رود.
خودشناسي
فرق نياز واقعي و نياز کاذب چيست؟
فرد بايد وقتي کاري را انجام مي دهد، به خود نگاه کند، ببيند آيا اين کار را براي راضي نگاه داشتن پدر و مادر انجام مي دهد. اين راضي نگاه داشتن ممکن است خيلي ظريف و پنهاني و به صورت تشويق انجام شود.
تشويقي که درحقيقت تهديد است اما خيلي پنهان. مثلاً نوجوان وقتي به مادر مي گويد مي خواهد به خانه دوستش برود، ظاهراً مادر اعتراض نمي کند، ولي او متوجه مي شود که مادر کمي غمگين مي شود و در خودش فرو مي رود. همين امرباعث احساس دلسوزي براي ما در مي شود ونوجوان به خانه دوستش نمي رود. در خانه نزد مادر مي ماند که او تنها نباشد.
در واقع مادر به نوجوان وابسته است و اين نوجوان مي فهمد، ولي نمي تواند بيان کند او فشاري را حس مي کند، خود را ناجي مادر مي داند. اينها را فقط ما – متخصصان – مي توانيم دريک فرآيند خانواده درماني به کلام در آوريم . آنجاست که وقتي اين مسايل رو مي شود، بچه کمي احساس درک شدن مي کند، احساس مي کند که دردش شنيده شده است.
وقتي مادري سرد است، قهر کرده يا مثلاً ديگر جوان را تحويل نمي گيرد، اين تهديد کننده است.
گاهي نوجوان احساس مي کند که عامل عزت نفس پدر و مادر شده است؛ به او اين گونه باورانده اند که اگر موفق باشد، آنها بالا مي روند و اگر موفق نباشد ، باعث سرافکندگي خانواده خواهد شد. يا اگر آنها درطول زندگي موفق نشده اند، کودک بايد آن را جبران کند. تمام اين مسايل باعث مي شود که کود ک و نوجوان از همان ابتدا ياد بگيرد که به احساسات بيرون از خود توجه کند.
اين مسائل ازکي شروع مي شود؟
اوايل کودکي، يعني از ۵-۴ سالگي شروع مي شود و به همين شکل ادامه پيدا مي کند، تا آنجا که به دختري ۱۶-۱۵ ساله تبديل شده، که آن قدر روي احساس بيرون ازخود متمرکز شده که از خود کاملاً دور شده است، به طوري که اصلاً نمي داند چه مي خواهد، “چه ” و ” که ” هست ، و ” چه کسي” قرار است بشود؟
در اين گونه موارد سناريو به اين شکل است که معمولاً مادر زنگ مي زند و مي گويد که دخترم مسئله اي دارد که مايلم او را نزد شما بياورم تا درستش کنيد . من درابتدا مي گويم که تشريف بياوريد، ولي با تمام افرادي که در آن خانواده زير يک سقف زندگي مي کنيد.
مادر ابتدا تعجب مي کند که داستان چيست ؟ چرا همه خانواده را بايد بياورد؟ فقط دخترش مشکل دارد، او درس نمي خواند، غذايش کم شده ، افسردگي پيدا کرده و يا مثلاً از خانه فراري است يا ارتباط تلفني يا ارتباطات ديگري با پسرها دارد و از اين جور مسائل. جلسه اول مي آيند. البته پدرمعمولاً نمي آيد چون سرکار است. ما همان جلسه اول چهار چوب را عوض مي کنيم يعني برچسبي را که به فرزند خانواده خورده ( مثلا اين که تو بيماري و …) بر مي داريم و مي گذاريم روي کل خانواده. مثالي که معمولاً در چنين مواقعي براي آن خانواده مي زنم ، اين است که شما مثل يک بدني هستيد که اين بدن سرما خورده و علامتش از يک ناحيه است، مثلاً آبريزش بيني دارد، وقتي که بيني آب ريزش دارد، نمي گوييم که بايد بيني را جراحي کنيم؛
در واقع بيني اشکال ندارد، کل اين مجموعه اشکال دارد.فقط بيني بيماري را نشان مي دهد و علامتي است براي مشکل . بيان اين مطلب معمولاً به دختري که مشکل خانواده را نشان مي دهد، خيلي کمک مي کند و تشويق مي شود که درجلسات بعدي حضور يابد.
در اين موارد معمولاً براي حل مشکلات خانواده مسووليتي به جوان مي دهيد؟
معمولاً نه، من اين کار را نمي کنم. فکر مي کنم اين مسئوليت به اندازه کافي به او داده شده واو هم اين مسئوليت را پذيرفته که به اصطلاح بيمار خانواده بشود؛ يک قرباني که حاضر شده خود را به عنوان شخص بيمار قرباني کند تا خانواده از مسائل دروني خود منحرف بشود.
جنگ اصلي و مسئله اصلي بين پدر و مادر است. اگر اين دختر قرباني شدن را نپذيرد، اين پدرومادر با مسايل خودشان مواجه بشوند واين امر باعث نابساماني پدر و مادر مي شود و امنيت آنها را به خطر مي اندازد. معمولاً من سعي مي کنم که فقط دختر را از اين مشکلات بيرون بکشم و اين پيغام را به او بدهم که : ” تو لازم نيست آن ها را ازمشکلات خودشان توسط مشکلات خودت منحرف کني . الان تواگر درس نمي خواني ، شايد به خاطر آن است که مي خواهي به تو توجه کنند، ولي اين مسئله به تو و آينده ات صدمه مي زند. تو اگر واقعاً مي خواهي براي خودت زندگي کني ، درست را بخوان”
بنابراين فردي در مقطع نوجواني يا جواني مي تواند با مراجعه به يک روانکاو، شرايط خود را تغيير دهد؟
بچه هر چه سنش پايين تر باشد، کمتر مي تواند خودش اين کار را انجام دهد؛ چون هنوز از نظر عاطفي به استقلال لازم نرسيده است. به نظر مي رسد که در سنين پايين نقش پدر و مادر با تغييراتي که درجوعاطفي خانواده بوجود مي آورند، براي کمک به کودک بسيار مهم است. اميد ما اين است که اين کودک بتواند پدر و مادر خود را تشويق کند که به صورت خانوادگي درجلسات روان درماني حاضر شوند.
در اينجا گفتگوي ما، با دکتر مرادي تمام شد، چون وقت ما تمام شده بود. اما هر دو مي دانستيم که حرفهاي مهمي در مورد رشد ” خود” و ” شخصيت” نوجوان و جوان مانده که بايد در فرصتي ديگر به آنها بپردازيم . با سپاس از دکتر مرادي که دراين گفتگو شرکت کردند.
راستي آيا دوست داريد از خودتان، مسائلتان، ناگفته ها ي درونتان با کسي صحبت کنيد؟ اگر مي خواهيد حرفي بزنيد يا بنويسيد، ما ميتوانيم شنونده وخواننده خوبي براي حرف هاي شما باشيم.



خبرگزاری آريا – استرس در دختران نوجوان


استرس در دختران نوجوان

خبرگزاري آريا –
روشهاي کاهش استرس
در نوجواني دختران نسبت به افسردگي، اضطراب و استرس آسيب پذيرتر از پسران هستند
ميزان استرس در دختران نوجوان به دليل ويژگي‏هاي جسمي خاص و نقش‏هايي که قرار است در آينده ايفا کنند، از پسرها متفاوت است. پژوهش هاي بسياري در رابطه با جنسيت، ميزان استرس و چگونگي بروز آن انجام شده است که نشان مي دهد در دوره نوجواني دختران نسبت به افسردگي، اضطراب و استرس آسيب پذيرتر از پسران هستند. ما شما را با عوامل موثر بر استرس در دختران نوجوان و راه هاي کاهش آن آشنا مي سازد.
موضوع جنسيت يکي از مواردي است که اغلب در حوزه سلامت و بيماري بحث شده است. مطالعات متعدد نشان داده اند که انتظارات مبتني بر نقش هاي اجتماعي و اثرات رواني استرس بر افراد و چگونگي واکنش آنان در زندگي روزمره و تعاملات آنان تاثير مي گذارد. طبق بررسي هاي صورت گرفته، افسردگي و اضطراب بيشتر از ساير اختلالات بين دختران نوجوان ديده مي‏شود پس لازم است به سلامت رواني دختران به ويژه در زمان بلوغ و گذر از بحراني به نام نوجواني توجه شود.
علائمي که در شناسايي رفتارهاي استرس زا در دختران نوجوان مفيداند:
دختران نوجوان به علت تغييرات فيزيولوژيکي و جسماني، همچنين بروز عادات ماهيانه و علائم اوليه و ثانويه بلوغ، تحريک پذير، عصبي و مضطرب مي شوند.
بلوغ زود رس و حتي بلوغ ديررس منجر به مسائل خاص خود مي شود.
آنها ممکن است قادر به تمرکز و توجه به مسائل درسي نباشند.
در بين دختران نوجوان توجه به وزن و شاخص توده بدني بسيار رايج است که منجر به علائم اختلال بي اشتهايي عصبي مي شود.
دختران نوجوان از برخي فعاليت هاي خانوادگي و يا اجتماعي اجتناب مي کند و گاهي منزوي و گوشه گير مي شوند.
دختران نوجوان ممکن است رابطه هاي جديد عشقي با جنس مخالف را به صورت زود هنگام تجربه کرده و گاهاً منجر به بارداري ناخواسته و بروز ساير آسيب هاي اجتماعي شود.
کاهش استرس
دختران نوجوان براي کاهش استرس بايد روابط مثبت و سازنده اجتماعي و خانوادگي داشته باشند
نقش خانواده در کاهش استرس در دختران نوجوان :
والدين بخصوص مادران بايد دختران را از ويژگي ها و علايم مربوط به بلوغ و تغييرات همراه آن هشيار سازند و نها را براي اين مرحله بحراني از زندگي آنان را در گذر از ازيييآآنان را در گذر از اين مرحله حساس زندگي ياري دهند.
بايستي والدين نسبت به تغييرات رفتاري و مسائل عاطفي و احساسي دخترشان آگاهي داشته باشند.
مادران در دوره بلوغ با دختران خود صميمي و همراه بوده و پاي صحبت هاي آنان بنشينند.
والدين بايد دختران نوجوان را براي پذيرش نقش اجتماعي خويش آماده کرده و در اين زمينه با آموزش مهارت هاي زندگي آنان را توانمند سازند.
آنان را از تغييرات جنسيتي وزيستي در دوره نوجواني مطلع سازيد.
والدين بر برنامه هاي تلويزيوني يا بازي هاي کامپيوتري، فيلم ها و اينترنت نظارت کامل داشته باشند.
به آنان کمک کنند که فعاليت هاي اجتماعي مناسب را انتخاب کنند.
در روابط با همسالان آنها را به سمت خود مديريتي صحيح سوق دهيد.
براي دختران نوجوان تصوير سازي ذهني و شناخت هاي درخور فرهنگ خويش ارائه تا از آسيب و استرس به دور بمانند.
آنها را تشويق کرده تا به سلامتي خود اهميت دهند و رفتارهاي پرخطر را کنار بگذارند.
راهکارهاي کاهش استرس در دختران نوجوان :
دختران نوجوان براي کاهش استرس و يا حتي اجتناب از آن بايد روابط مثبت و سازنده اجتماعي و خانوادگي داشته باشند. همچنين بايد حل مسئله با آرامش را جايگزين حل هيجان مدار کرده تا ثبات رواني بيشتر داشته باشند و آرامش روحي، خلق مثبت و ثبات هيجاني بيشتر را کسب کنند. آنان بايد رژيم غذايي مناسبي داشته باشند و همزمان با گذر دوره بلوغ از ورزش و تفريحات سالم غافل نشوند. به عقيده پژوهشگران انجام فعاليت‌هاي منظم ورزشي يا استفاده از برخي برنامه‌هاي رايانه‌اي به کاهش استرس و افسردگي در نوجوانان دختر کمک مي‌کند.
منبع: بانوي شهر



رویاهای بزرگ دختران بهزیستی


آه‌ ای هجده سالگی…

روزنامه ایران – ترانه بنی یعقوب: مرضیه ظریف و شکننده است؛ دانش‌آموز سال دهم. می‌گوید اینجا در مدرسه‌شان کسی خبر ندارد او یکی از دختران بهزیستی است. می‌گوید هیچ‌کس نمی‌داند که او پدر و مادر ندارد و مجبور است تعطیلات نوروز و همه آخر هفته‌هایش را در یک خوابگاه با دیگر دخترها بگذراند. می‌گوید خودش هم از این همه پنهانکاری خسته شده، اما دوست ندارد آدم‌ها برایش دل بسوزانند و غصه‌اش را بخورند. می‌خواهد با او هم درست مثل بقیه رفتار کنند، مثل بقیه همکلاسی‌هایش.

در مدرسه مرضیه هستم، دفتر مدیر مدرسه. مرضیه با یونیفورم سرمه‌ای روبه‌رویم نشسته‌ و برایم داستان زندگی‌اش را می‌گوید. معلم‌هایش قبلاً برایم گفته‌اند که او یکی از بهترین دانش‌آموزان این مدرسه است. کتابخوان، مؤدب و… هرچه باید یک دانش‌آموز نمونه داشته باشد. مقنعه‌اش را چند بار روی سرش جابه جا می‌کند. دست‌هایش را روی هم فشار می‌دهد: «بچه که بودم یک خانواده عادی داشتیم و وضع مالی‌مان خوب بود. همه دور هم زندگی می‌کردیم. خیلی خوشبخت بودیم. تا آن زمان که پدرم معتاد شد. مادرم را کتک می‌زد. اصلاً یک مرتبه زندگی‌مان زیرورو شد.» همه این اتفاق‌ها زمانی برای مرضیه افتاد که فقط پنج ساله بود:

دختران بهزیستی رؤیاهای بزرگی در سر دارند

«یک روز که با مادرم از خیابان رد می‌شدم، ماشین بهش زد، افتاد روی زمین و بعد یک ماشین دیگر هم از رویش رد شد. همه این صحنه‌ها را دیدم. داد می‌زدم، جیغ می‌کشیدم…» مرضیه جیغ می‌زد، فریاد می‌کرد اما فقط ۵ سالش بود و انگار کسی صدایش را نمی‌شنید. فریادهایش هنوز در گوشش صدا می‌دهد. این صحنه هیچ وقت ازجلوی چشمانش پاک نشد. حالا ۱۰ سالی هست در بهزیستی زندگی می‌کند. شش ساله بود که پدر رهایشان کرد و رفت: «با سه خواهرم با پای خودمان آمدیم بهزیستی. دو تایشان کوچکتر از من بودند و خیلی زود فرزند خوانده شدند. اما همین که بزرگ شوم برشان می‌گردانم. خیلی دلم می‌خواهد ببینم‌شان اما اجازه نمی‌دهند. خواهر بزرگم هم مدتی بهزیستی بود بعد رفت خانه عمویم. تازگی‌ها هم ازدواج کرده، با مردی خیلی بزرگتر از خودش.»

از تعطیلات عید برایم می‌گوید و اینکه چقدر این روزها برای آنها سخت‌تر می‌گذرد. آنهایی که کسی نیست تا به خانه‌اش دعوتشان کند: «خیلی از بچه‌ها عید می‌روند پیش خانواده‌شان. فامیل‌های‌شان می‌آیند دنبال‌شان اما ما که کسی را نداریم تنها می‌مانیم. اگر در تعطیلات اردو بگذارند که خوب است ما چون تازه خوابگاه‌مان را عوض کردیم امکاناتش کم است. بیشتر روزها را توی خوابگاه می‌گذرانیم. پارسال تابستان خوب بود، خیلی مسافرت رفتیم. عید هم مسافرت دو روزه رفتیم. حالا نمی‌دانم امسال چطور برایمان بگذرد. کلاً همیشه موقع تعطیلات دعا می‌کنم زودتر همه چیز تمام شود. اما با این همه هیچ وقت ناراحتی‌ام را به روی کسی نمی‌آورم.» مرضیه علاقه اصلی‌اش خواندن رمان است؛ سرگرمی اصلی‌اش در خوابگاه.

مدام از ۱۸ سالگی‌اش حرف می‌زند، دوست دارد زودتر ۱۸ ساله شود، همان سن طلایی، سنی که می‌تواند افسار زندگی‌اش را خودش در دست بگیرد: «من قوی‌ام، اهل مبارزه. خواهرم در این مبارزه شکست خورد اما من می‌توانم خانواده‌ام را نجات دهم. دوست دارم یک کار خوب پیدا کنم بعد با حقوقم خانه بخرم و دو خواهرم را بیاورم پیش خودم. بگردم پدرم را پیدا کنم و او را هم بیاورم پیش خودمان.» پدر مرضیه با اینکه می‌داند دخترانش در بهزیستی هستند، هیچ وقت به ملاقات‌شان نیامده اما با این همه هنوز هم برای مرضیه عزیز است. دختر جوان آه بلندی می‌کشد و از حسرت‌هایش می‌گوید: «مادر و پدرهایی که می‌آیند کارنامه بچه‌شان را می‌گیرند برای من حسرت است. هیچ‌وقت کسی برای من نیامده. صبح‌ها که پدر و مادرها بچه‌های‌شان را می‌آورند مدرسه برایم حسرت است.

بچه‌ها را می‌بینم که برای روز پدر و مادر کادو می‌خرند. بعضی چیزها که برای بچه‌های دیگر محدودیت است برای من آرزو است؛ اینکه برای دیدن دوستم از مادرم اجازه بگیرم.» بغضی که دقایقی است گلویش را می‌فشارد، راه باز می‌کند: «آرزو دارم خواهرم که به خاطر ما با مردی بزرگتر از خودش ازدواج کرده، خوشبخت شود. از روزی که مادرم مرد فقط یک آرزو داشته‌ام؛ اینکه یک سفره باشد که دورش سه تا دختر بنشینند با پدرشان. غذایش هم فرقی نمی‌کند؛ نان خالی، نان و پنیر. دوست دارم به گذشته برگردم و نگذارم آن اتفاق بیفتد. بارها صحنه زیر ماشین رفتن مادرم را مرور می‌کنم، می‌گویم شاید اگر دوباره به عقب برگردم بتوانم جلویش را بگیرم.» هیچ‌کس در مدرسه نمی‌داند او در بهزیستی زندگی می‌کند مثل اغلب بچه‌های بهزیستی که ترجیح می‌دهند کسی وضعیت‌شان را نداند: «دوست ندارم کسی برایم دلسوزی کند و بگوید آخی…

برای همین ترجیح می‌دهم چیزی نگویم. وقتی از پدر و مادرم می‌پرسند، از خاطرات گذشته‌ام می‌گویم. خیلی اوقات هم شک می‌کنند و می‌پرسند چرا مادرت نمی‌آید مدرسه؟ در جلسه‌ها می‌پرسند مادرت کدام است؟» بازهم بغض راه گلویش را می‌گیرد. با صدایی لرزان می‌گوید: «مجبور می‌شوم دروغ بگویم. مثلاً کفش‌های کس دیگری را نشان بدهم بگویم این کفش‌های مادرم است. آمده اما فعلاً در نمازخانه است. دوست ندارم کسی به من ترحم کند. فقط می‌خواهم مثل همه با من عادی برخورد کنند. می‌خواهم دکتر شوم و خانواده‌ام را سربلند کنم.» مرضیه ازخودش و دوستانش بیشتر می‌گوید؛ اینکه بچه‌های بهزیستی به محبت نیاز دارند. با لحنی جدی می‌گوید: «سعی کنید به ما محبت کنید. من اگر بزرگ شوم، یکی از بچه‌ها را قبول می‌کنم.

نمی‌گویم حتماً با آن بچه زندگی می‌کنم، مثلاً یک روز در هفته با آن بچه می‌روم بیرون. البته نه از روی ترحم، بلکه واقعاً ازته دل. چون بعضی‌ها می‌گویند آخی برویم به بچه‌های بهزیستی کمک کنیم! ما آن کمک مالی را نمی‌خواهیم، کمکی می‌خواهیم که به ما روحیه بدهد. نگذارید بچه‌ها فقط توی بهزیستی بمانند. خیلی از ماها لطمه دیده‌ایم.»

ناهید درشت هیکل است. چشمان سرزنده‌ای دارد و برخلاف مرضیه، با صدای بلند حرف می‌زند. تازه از کلاس ورزش برگشته و نفس نفس می‌زند. ۱۷ساله است و از هشت سالگی در بهزیستی زندگی کرده. کمی در اتاق مدیر مدرسه راه می‌رود: «تا زمانی که دانشگاه برویم و کار مستقل داشته باشیم، می‌توانیم در بهزیستی بمانیم. بعضی‌ها همان ۱۸ سالگی می‌روند و بعضی هم بیشتر می‌مانند.»

دختران بهزیستی رؤیاهای بزرگی در سر دارند

آرزوی او این است که زودتر ۱۸ سالگی‌اش از راه برسد، دستهایش را به هم می‌مالد، آخ که چه نقشه‌ها دارد برای آن موقع. از عید، لحظه سال تحویلش را دوست دارد چون می‌تواند آرزو کند: «بزرگترین آرزویم این است که پدرم از زندان آزاد شود. از مادرم که اصلاً خبری نداریم. ما را رها کرد و رفت. اصلاً مادرم برایم مهم نیست. بچه بودم که معتاد شد و تنها خاطره‌ای که از خودش باقی گذاشت آزار و اذیت‌هایش بود.» تنها برادرش این روزها با عمویش زندگی می‌کند: «برای من هم راحت‌تر بود با فامیل زندگی می‌کردم اما با این همه سختی کنار آمدم.

بهزیستی خیلی قوانین سختی دارد و احساس خانواده بودن نمی‌دهد. شاید کنارهم زندگی کنیم، اما خانواده واقعی نیستیم. در مرکز قبلی راحت تربودیم. در مرکزجدید اجازه نمی‌دهند تنها بیرون برویم. حتماً باید دیپلم داشته باشیم یا با مربی باشیم، اصلاً تفریح نداریم.» ناهید هم می‌گوید، ترجیح می‌دهد در مدرسه کسی نفهمد بهزیستی زندگی می‌کند اما با این همه دو سه نفری این موضوع را فهمیده‌اند. دو سه نفری که از راننده سرویس‌ شنیده‌اند. ناهید مکث کوتاهی می‌کند و می‌گوید: «خوشم نمی‌آید کسی نگاهش به من ترحم‌آمیز باشد… البته همه این طوری نیستند، برخی خودشان شرایط بدتری هم دارند. من با همه این شرایط سخت کنار می‌آیم تا زندگی موفقی داشته باشم.»

مهم‌ترین خواسته ناهید شکل گرفتن دوباره خانواده است و بازگشت پدرش. به امید اوست که درس می‌خواند و با بهزیستی کنار می‌آید. به امید روزی که پدر از زندان آزاد شود: «اگر پدرم نبود، هیچ انگیزه‌ای نداشتم حتی برای درس خواندن. دلم می‌خواهد وقتی از زندان آزاد شد، به من افتخار کند.» او ماهی یک بار پدرش را در زندان ملاقات می‌کند. رویا ۱۸ ساله کلاس دهم است. سه سال از تحصیل عقب مانده. نمی‌تواند روی صندلی بنشیند، می‌گوید همین قدر پرانرژی و اهل فعالیت است. در اتاق راه می‌رود و برایم حرف می‌زند. از ۹ سالگی در بهزیستی زندگی کرده. پدرش فوت کرده و مادرش بیماری اعصاب و روان دارد و در یکی از مراکز بهزیستی بستری است.

ماهی یک بار به دیدارش می‌رود. برادر ۱۹ ساله‌اش این روزها در حال ترخیص از بهزیستی است. رویا عید نوروز را دوست دارد. برخلاف مرضیه و ناهید که برایشان این تعطیلات کشدار و طولانی است. او مثل آنها مجبور نیست عید را هم در بهزیستی بگذراند و می‌رود پیش مادربزرگ و عمه‌اش. کلی ذوق و شوق دارد که عید را در فضای متفاوتی می‌گذراند: «می‌دانی خوابگاه خیلی شلوغ است و خیلی اوقات دعوایمان می‌شود. البته اتاق‌ها دو نفره است. تا دو سال دیگر از بهزیستی بیرون می‌آیم. اگر درس‌مان خوب باشد و دانشگاه برویم، می‌توانیم ترخیص شویم. خودم هم ترجیح می‌دهم تا درسم تمام نشده بیرون نیایم.

راستش کمی هم می‌ترسم از تنها ماندن. از طرفی محدودیت‌های‌مان هم خیلی زیاد است. در مرکز قبلی اجازه می‌دادند دو نفری بیرون برویم، اما اینجا همین اجازه را هم نمی‌دهند. الان فقط با مربی بیرون می‌رویم. روزهای تعطیل هم با بقیه روزها فرقی ندارد. جمعه‌ها که مربی‌ها هم نیستند همه چیز دلگیرتر می‌شود. گاهی آنقدر سخت می‌گیرند که فکر فرار می‌افتیم. من خودم یک بار فرار کردم و رفتم خانه عمه‌ام اما دوباره مجبورم کردند، برگردم. اگر به اندازه کافی به ما محبت کنند فکر فرار نمی‌افتیم.» می‌گوید کاش همه فکر و ذکر مربی‌ها شیفت‌ نباشد؛ اینکه شیفت‌شان را تحویل بدهند و بروند دنبال کارشان:

«مربی‌های مهربان حس خوبی به آدم می‌دهند. این هم خیلی بد است که مربی‌ها «طرح» فقط دو سال می‌مانند و بعد می‌روند. تا به آنها عادت می‌کنیم و انس می‌گیریم دوباره یک آدم جدید از راه می‌رسد.» آرزو می‌کند برای همه بچه‌های بهزیستی در سال جدید اتفاق‌های خوب بیفتد. می‌گوید آنها که رفته‌اند دانشگاه یا سرکار و موفق شده‌اند، وقتی به دیدن‌شان می‌آیند همه را خوشحال می‌کنند. هر کدام که از ۱۸ سالگی حرف می‌زنند برق خاصی را در نگاهشان می‌بینی. اگرچه دنیای بیرون خالی از ترس و هراس نیست اما می‌خواهند روی پای خودشان بایستند و همه ناکامی‌های گذشته خود و خانواده را جبران کنند. دنبال پدری گمشده بروند یا به خواهری بی‌پناه خانواده ببخشند. دختران بهزیستی، رؤیاهای بزرگی در سر دارند.

نیم نگاه

دوست دارد زودتر ۱۸ ساله شود، همان سن طلایی. سنی که می‌تواند افسار زندگی‌اش را خودش در دست بگیرد: «من قوی‌ام، اهل مبارزه. خواهرم در این مبارزه شکست خورد اما من می‌توانم خانواده‌ام را نجات دهم. دوست دارم یک کار خوب پیدا کنم بعد با حقوقم خانه بخرم و دو خواهرم را بیاورم پیش خودم. بگردم پدرم را پیدا کنم و او را هم بیاورم پیش خودمان.» پدر مرضیه با اینکه می‌داند دخترانش در بهزیستی هستند، هیچ وقت به ملاقات‌شان نیامده اما با این همه هنوز هم برای مرضیه عزیز است. آرزوی ناهید این است که زودتر ۱۸ سالگی‌اش از راه برسد، دستهایش را به هم می‌مالد، آخ که چه نقشه‌ها دارد برای آن موقع. از عید، لحظه سال تحویلش را دوست دارد چون می‌تواند آرزو کند:

«بزرگترین آرزویم این است که پدرم از زندان آزاد شود. از مادرم که اصلاً خبری نداریم. ما را رها کرد و رفت. اصلاً مادرم برایم مهم نیست. بچه بودم که معتاد شد و تنها خاطره‌ای که از خودش باقی گذاشت آزار و اذیت‌هایش بود.» رویا ۱۸ ساله کلاس دهم است. سه سال از تحصیل عقب مانده. نمی‌تواند روی صندلی بنشیند، می‌گوید همین قدر پرانرژی و اهل فعالیت است. در اتاق راه می‌رود و برایم حرف می‌زند. از ۹ سالگی در بهزیستی زندگی کرده. پدرش فوت کرده و مادرش بیماری اعصاب و روان دارد و در یکی از مراکز بهزیستی بستری است. ماهی یک بار به دیدارش می‌رود. برادر ۱۹ ساله‌اش این روزها در حال ترخیص از بهزیستی است.


خبرگزاری آريا – چرا دختران بيشتر از پسران در معرض افسردگي قرار دارند؟


چرا دختران بيشتر از پسران در معرض افسردگي قرار دارند؟

خبرگزاري آريا –
نشانه هاي افسردگي
احتمال ابتلا به افسردگي در دختراني که دوستان افسرده دارند، بالاتر است‎
متخصصان مي‌گويند احتمال ابتلا به افسردگي در دختراني که دوستان افسرده دارند، بالاتر است. مطالعه‌اي که در مي ۲۰۱۷ در مجله Translational Psychiatry به چاپ رسيد، گزارش کرد که بيشتر از يک سوم دختران نوجوان، اولين اپيزود افسردگي را تجربه مي‌کنند – که تقريباً سه برابر پسران است.
شواهد کافي در مورد نقش تفاوتهاي جنسيتي در افسردگي بزرگسالان وجود دارد، اما تحليل کنوني نشان مي‌دهد که اين تفاوتها بسيار زودتر از آنچه تصور مي‌شد، شروع مي‌شوند.
اما، اين فاکتورها چه هستند؟ و چرا دختران در معرض خطر بيشتري قرار دارند؟ اين موضوعات هنوز تحت مطالعه و بررسي هستند.
خطرات بيشتر در کمين دختران
خطر ابتلا به افسردگي در دختران و پسران در نوجواني شروع مي‌شود. اما اين خطر در سن نوجواني براي دختران افزايش چشمگيري پيدا مي‌کند. محققان فاکتورهاي خطرآفرين را در بسياري از مقوله‌هاي ژنتيکي، بيولوژيکي، رواني، شناختي، رفتاري و اجتماعي- فردي مطالعه مي‌کنند. متاسفانه، در بسياري از اين حوزه‌ها، فاکتورهاي خطرآفرين بيشتر در دخترها شناسايي شده‌اند. براي مثال، تغييرات بلوغ، سبکهاي تفکر منفي مانند نشخوار ذهني و اعتماد به نفس پايين و برخي از فاکتورهاي بين فردي در دختران شايع هستند.
تئوري هم نشخواري ذهني نيز مي‌تواند يکي ديگر از دلايل باشد. به طور خلاصه، استرس، ساختار روانشناسي هم نشخواري- تمايل به فکر کردن زياد به مشکلات و باورهاي مضر را شکل مي‌دهد و اين باور را که دختران در معرض هم نشخواري‌ بيشتر با دوست يا دوستان خود قرار دارند، تقويت مي‌کند. اگرچه اين خصيصه به دختران کمک مي‌کند تا روابط دوستانه صميمي‌تري برقرار کنند، اما، مي‌تواند به اضطراب و استرس بيشتر و پيدا شدن فاکتورهاي استرس‌زا منجر شود.
بطور کلي، دختران اجتماعي‌تر هستند و در تعقيب اهداف خود گروهي‌تر عمل مي‌کنند و بيشتر درصدد جلب حمايت ديگران هستند. در مقايسه با پسران :
دختران نسبت به ناراحتي ديگران حساسيت بيشتري دارند.
آنها اهميت بيشتري به وضعيت ارتباطات و دوستي‌هاي خود مي‌دهند.
آنها دوستي‌هاي مشروط را دنبال مي‌کنند.
دختران، هم در يک گروه بزرگتر و هم در دوستي‌هاي نزديک، در معرض فاکتورهاي استرس‌زاي متعددي قرار دارند.
آنها در واکنش به اين فاکتورهاي استرس‌زا، نشخوارهاي ذهني بيشتري دارند.
آنها در برخورد با استرس، کمتر به شوخ‌طبعي متوسل مي‌شوند.
علاوه براين، تعدادي از اين تفاوتهاي جنسيتي با بزرگ شدن بچه‌ها، افزايش پيدا مي‌کند. فرايندهاي ارتباطي زنانه مي‌تواند در ايجاد روابط صميمي موثر باشد و مانع از رفتارهاي ضد اجتماعي شود. ولي در عين حال، آسيب‌پذيري در برابر مشکلات رواني را بيشتر مي‌کند. از طرف ديگر، روابط مردانه ممکن است مانع از ايجاد روابط صميمي شود و در نتيجه به مشکلات رفتاري بيانجامد. اما، رشد روابط گروهي را تقويت خواهد کرد و فرد را در مقابل آسيب‌هاي رواني مصون مي‌دارد.
بيماري افسردگي
خطر ابتلا به افسردگي در دختران و پسران در نوجواني شروع مي‌شود‎
خطر افسردگي : تفاوتها در زنان و مردان
خانمها بيشتر در معرض خطر افسردگي قرار دارند. در بسياري از جهات ديگر نيز، اين عارضه در مردان و زنان متفاوت است.
سرايت افسردگي
مفهومي به نام سرايت افسردگي وجود دارد. تحقيقات انجام گرفته روي بزرگسالان نشان داده است که دوستان افراد افسرده، بيشتر در معرض ابتلا به افسردگي قرار دارند. اين پديده توسط محققين، در نوجوانان بررسي شده و دريافتند افرادي که دوستان افسرده دارند، به مرور زمان دچار افسردگي مي‌شوند. برخي از ويژگي‌هاي نوجوانان و دوستي‌هاي آنها، خود مي‌تواند باعث پيدا شدن علائم سرايت افسردگي شود. هم‌نشخواري ذهني يکي از اين ويژگي‌هاست. هم نشخواري منطقي به نظر مي‌آيد. چراکه وقتي دوستان در کنار همديگر نشسته‌اند و تمام وقت در مورد مشکلاتشان حرف مي‌زنند، به دنبال اين نخواهند بود که براي پيدا کردن يک احساس بهتر، به ورزشهاي شاد، فعاليتهاي جديد و فعاليتهاي فيزيکي روي بياورند. همچنين، دختراني که با دوستان خود همدردي مي‌کنند و دوستي‌هاي بسياري نزديکي دارند و حامي دوستان هستند، بيشتر در معرض سرايت افسردگي قرار دارند.
رسانه‌هاي اجتماعي نقش تفاوتهاي جنسيتي در افسردگي را تشديد مي‌کنند. اين روزها تحقيقات زيادي در مورد رسانه ها و شبکه‌هاي اجتماعي انجام گرفته است که از اين ميان مي‌توان به مقاله ۲۰۱۷، قدرت و دردهاي ارتباط ديجيتالي نوجوانان اشاره کرد. يکي از نتايج اين مقاله حاکي از آنست که دختراني که در معرض افسردگي قرار دارند، اعتراضهاي رواني و فيزيکي خود را بيشتر بروز مي‌دهند و از دوستان خود طلب کمک و حمايت مي‌کنند. و همين امر آنها را در معرض قلدري و سواستفاده ديگران قرار مي‌دهد؛ و حتي فراتر از اين، وقتي از دوستان خود حمايت دريافت مي‌کنند، اين حمايت به مرور زمان به افزايش علائم افسردگي منجر مي‌شود.
از اين گذشته، همزمان با افسردگي، خطر آسيب به خودکشي در نوجوانان بالاتر مي‌رود و نقش اساسي دوستان در اين سن مي‌تواند تعيين کننده باشد. در حدود ۶۰ درصد کساني که به خود آسيب وارد کردند، گفته بودند که ابتدا دوستشان اين کار را کرد. و حدود ۴۰ درصد گزارش کردند که فکر آسيب به خود را از دوستانشان ياد گرفتند. تقريباً ۲۰ درصد نوجوانان، دوستي داشتند که در يکسال گذشته، اقدام به خودکشي کرده بود. و ۶۰ درصد آنها فردي را مي‌شناختند که تلاش کرده خود را بکشد. اين وضعيت بسيار نگران کننده است. به ويژه اينکه مستندات زيادي در رابطه با خوشه‌هاي خودکشي يا تلاش براي خودکشي که در فواصل زماني و مکاني بسيار نزديک به هم در افراد زير ۲۵ سال، رخ داده‌اند، وجود دارد. سرايت افسردگي مي‌تواند اين پديده را توضيح دهد.
بسياري از اين نتايج در مورد نقش تفاوتهاي جنسيتي در افسردگي، بر اساس مطالعه گروههاي همسالان است. به نظر مي‌رسد که همسالان يکي از دلايل اصلي در ايجاد افسردگي بيشتر در بين دختران شمار مي‌آيند. تحقيقاتي ديگر در رابطه با تاثير جنسيت در جامعه بطور کلي، و ويژگي‌هاي شخصيتي مانند تمايل به همکاري و تعاون و خوشحال کردن ديگران بر افسردگي در زنان و مردان انجام گرفته است.
منبع: بانوي شهر



خبرگزاری آريا – فرار دختران از خانه، دلايل و راه هاي پيشگيري


فرار دختران از خانه، دلايل و راه هاي پيشگيري

خبرگزاري آريا –
فرار دختران
فرار از منزل هم در دختران اتفاق مي افتد، هم در پسران‎
فرار دختران و پسران از خانه پدري شان يکي از مشکلات نوجوانان است که بيشتر پدر و مادرها نگران ان هستند. در اين مقاله به علت فرار دختران از خانه و راه هاي پيشگيري از ان پرداخته ايم.
چرا دختران و پسران از خانه فرار مي کنند؟
فرار از منزل، اتفاقي است که تقريبا همه ما درباره آن زياد شنيده ايم و شايد در نزديکي خود نيز خانواده هايي را مشاهده کرده ايم که با اين آسيب اجتماعي مواجه شده اند. به تازگي مديرکل دفتر امور آسيب ‌ديدگان اجتماعي سازمان بهزيستي کشور درباره آمار دختران فراري تاکيد کرده است: «بين دو هزار و ۵۰۰ تا سه هزار دختر فراري در کشور وجود دارند. همچنين ۱۰۰ پسر در شش ماه نخست سال ۹۶ از خانه فرار کرده‌اند که نسبت به تعداد دختران ناچيز است.» البته که اين پديده ابعاد زيادي دارد و نمي توان در يک نوشته، تمام آن ها را برشمرد اما تلاش مي شود در ادامه به بيان اصلي ترين دلايل بروز اين پديده بپردازيم و چند راهکار اوليه براي پيشگيري از اين اتفاق را بيان کنيم.
فرار پسران از خانه را هم بايد جدي گرفت
نکته مهم قبل از بيان هر چيزي، اين است که فرار از منزل هم در دختران اتفاق مي افتد، هم در پسران. به عبارت ديگر بر خلاف باور عموم افراد که تصور مي کنند فرار از خانه فقط در دختران اتفاق مي افتد، در بين پسران هم شاهد اين مسئله هستيم. منتها هم تعدادش کمتر است و هم پيامدهاي منفي اين اتفاق براي دختران بيشتر به نظر مي رسد. هرچند که از پيامدهاي منفي اين مسئله براي پسران نيز نمي توان غافل شد. با وجود اين، آمارها نشان مي دهد فرار از خانه در دختران بيشتر از پسران رخ مي دهد که البته تفاوت فاحشي با يکديگر دارند.
اصلي ترين دلايل فرار از خانه
مي توان گفت اصلي ترين دليل براي بروز اين پديده، رها شدن از يک محيط آزاردهنده و پناه بردن به يک محيط امن جايگزين است. به عبارت ديگر، نوجواني که در محيط خانه انواع فشارها و استرس ها را تجربه مي کند، براي رها شدن از اين محيط، به دنبال موقعيتي مي گردد تا اين استرس ها را نداشته باشد. فارغ از اين که تا چه اندازه تحليل ها و قضاوت هاي نوجوان از شرايط زندگي اش مي تواند صحيح باشد يا نباشد، بايد اين نکته را مدنظر داشت که نوجوان (به ويژه يک نوجوان دختر) هر چه را در خانه پيدا نکند، در بيرون از خانه جست و جو مي کند؛ به خصوص اگر آن گمشده مرتبط با نيازهاي عاطفي اش باشد.
به طور کلي، عواملي مانند خشونت والدين، مشکلات والدين با يکديگر، منع شدن از برخي خواسته هاي معقول، سوء استفاده هاي جسمي و جنسي، تحقير و طرد شدن و ايجاد يک شرايط تحميلي براي نوجوان مي تواند زمينه ساز فرار از خانه باشد.
با توجه به دلايل اصلي مطرح شده، نقش خانواده ها در کاهش اين آسيب بسيار پررنگ به نظر مي رسد. در ادامه توصيه هايي براي والدين داريم.
توصيه هايي به والدين براي پيشگيري
ارتباط خود با نوجوانتان را بهبود بخشيد
در تمامي متون روان شناسي خانواده و نظرات تربيتي بر اين موضوع تأکيد مي شود که اصولا نحوه رفتار با فرزند نوجوان بايد کاملا متفاوت با يک کودک باشد. به عبارت ديگر، آن طور که ما با يک کودک رفتار مي کنيم و محدوديت هايي را برايش اعمال مي کنيم، قاعدتاً براي يک نوجوان نمي توانيم چنين سياست هايي را داشته باشيم. اين به معناي دادن آزادي بيش از حد به نوجوان نيست بلکه بايد بدانيم که يک نوجوان، چه خواسته هاي معقولي را به اقتضاي شرايط سني و رشدي خود دارد تا متناسب با شرايط فعلي براي برآورده کردن آن ها اقدام کنيم. کليد اين مهم، داشتن مهارت ارتباط مؤثر با فرزند نوجوان است. هر چه بتوانيد ارتباط خود با نوجوانتان را بهبود ببخشيد، مي توانيد بيشتر به او نزديک و از درونيات او آگاه تر شويد.
به وضعيت رواني فرزند خود دقت کنيد
از آن جا که دوره نوجواني با طغيان شديد هيجانات و ميل به استقلال طلبي شناخته مي شود، بايد دقت کرد که يک نوجوان، بسياري از تصميم هاي خود را بر مبناي شرايط رواني اش مي گيرد. اثبات شده بخش عمده اي از انگيزه فرار از خانه، مرتبط با شرايط فشار و استرس هايي است که نوجوان در خانه تحمل مي کند و راهي براي آن پيدا نمي کند. متأسفانه برخي والدين شرايط روحي نوجوانشان را جدي نمي گيرند و حتي گاهي آن را به تمسخر مي گيرند و انکار مي کنند.
هرگونه تهديد مبني بر ترک خانه را جدي بگيريد
يک نوجوان زماني تهديد به ترک خانه مي کند که به اين نتيجه مي رسد، تلاش هايش براي تغيير شرايط از مسير گفت و گوي دو طرفه با والدين نتيجه اي ندارد. اگرچه بخشي از فرارها با هدف کسب امتيازات نامعقول از والدين انجام مي شود اما بازهم جدي نگرفتن اين تهديدها، ممکن است عوارض بيشتري داشته باشد. با درنظر گرفتن آسيب هايي که در نتيجه فرار از خانه در انتظار يک نوجوان (به خصوص يک دختر نوجوان) است، مانند سوءاستفاده، اعتياد، بزهکاري و مواردي از اين دست، مي توان نتيجه گرفت بررسي مستقيم و دوطرفه خواسته هاي نوجوان به مراتب کم هزينه تر از بي توجهي به تهديدها و در نهايت مواجه شدن با فرار فرزندمان از خانه است. منظور من اين نيست که خواسته هاي نوجوانتان را به هر شکلي که شده، برآورده کنيد بلکه اگر مي توانيد خودتان و اگر به مرحله اي رسيده ايد که کاري از دست شما به عنوان والدين بر نمي آيد، با کمک گرفتن از يک روان شناس و مشاور متخصص، ضمن شنيدن خواسته هاي فرزندتان، به او در تصميم گيري کمک کنيد.
صحبتي با نوجوان عزيز
من هم مانند شما دوره نوجواني را گذرانده ام. والدين شما هم زماني نوجوان بوده اند. با وجود تغييرات زيادي که در سبک زندگي و امکانات دوره کنوني نسبت به زمان گذشته ايجاد شده است، بازهم من و والدين شما در دوره نوجواني خواسته ها و توقعاتي داشتيم که براي والدين مان عجيب و غيرقابل قبول بود. مي خواهم بگويم در تمام دوره ها، چالش هايي بين والدين و نوجوانان بوده است. همواره نوجوانان خواسته هايي داشته اند که والدين با آن ها مخالفت مي کردند. پس اگر شرايطي را تجربه مي کنيد که والدين تان با خواسته هاي شما مخالفت مي کنند، اين موقعيت را محدود به خودتان و اين زمان ندانيد. همان طور که والدين بايد تلاش کنند تا ارتباط مؤثر با شما را بياموزند تا بتوانند شما را بهتر درک کنند، شما نيز بايد متقابلا تلاش کنيد تا روابط خود با والدين تان را بهبود ببخشيد و توانايي حل مسئله را در خودتان ارتقا دهيد. گزينه هايي مانند قهر کردن با والدين، پرخاشگري و حتي فرار از خانه، نمي توانند براي شما مناسب باشند چراکه نه تنها موقعيت شما را در خانواده بهتر نمي کنند، بلکه به از دست رفتن ذهنيت مثبت والدين تان درباره شما و حتي تغيير نگاه اطرافيانتان به شما منجر مي شود. بهتر است براي بهبود شرايطتان ابتدا توانمندي هايتان را افزايش دهيد سپس با والدين تان مستقيم صحبت کنيد.
منبع : khorasannews.com


دختران «شین آبادی» نوجوان شده‌اند، اما …


روزنامه ایران – هدی هاشمی: ۵ سال از آن حادثه تلخ شین آباد می‌گذرد، همان حادثه آتش‌سوزی دلخراشی که داغش را بر دل ۱۲دانش‌آموز شین آبادی گذاشت. آذر ماه سال ۹۱ بود که بخاری قطره‌چکانه‌ای مدرسه انقلاب اسلامی شین‌آباد به یکباره آتش گرفت. دود و آتش در یک لحظه، همه کلاس را احاطه کرد. دود آنقدر شدید شده بود که کسی راه فراری نداشت.

دانش‌آموزان کلاس چهارم در کلاس درس محبوس شده بودند، زبانه‌های آتش آنقدر بالا آمده بود که راهی برای نفس کشیدن نمانده بود. کلاس پنجره داشت، اما نرده‌ها را آنقدر جوش داده بودند که از جا کنده نمی‌شد.

بچه‌ها با دست‌های کوچکشان تا آنجا که زورشان می‌رسید، پنجره‌ها را هل دادند، اما در نهایت دو نفرشان کم آوردند، «سارینا» و «سیران»، تاب و توان مقابله با آتش را نداشتند یا شاید هم زورشان به تقدیر نمی‌رسید. ۱۲دانش‌آموز دیگر، اما با تقدیر شومشان جنگیدند، چه می‌دانستند داستانشان همین جا تمام نخواهد شد!

مصائب امروز دختران «شین آبادی»

آنها حالا نوجوان‌های ۱۵ ساله‌ای شده‌اند که همچنان رنج آن دوران را با خود حمل می‌کنند. دختران شین آبادی دیروز با پدرانشان میهمان روزنامه ایران بودند تا از دردها و وعده‌های عمل‌نشده این روزهای مسئولان بگویند، با بغض و بریده بریده حرف می‌زنند. نه امیدی به آینده دارند و نه دل خوشی به این روزهای زندگی. آنها درد دل‌های زیادی دارند و حرف‌های نگفته بسیاری که نمی‌دانند حرف دلشان را به کجا ببرند!

«غم سنگینی بر دلم نشسته، هر چقدر بزرگتر می‌شوم غمگین ترم. آقای دکتر! بچه خودت هم بود این چنین روند درمانش را پیگیری می‌کردی.» چرا کسی صدای ما را نمی‌شنود. «دلم می‌خواهد بازی کنم، زندگی کنم اما با این دست و صورت مگر می‌شود! آینده‌ام را سوزاندم. آرزوهایم بر باد رفت. از بچگی دوست داشتم گیتاریست شوم اما الان دستی ندارم که با آن‌ سازی بزنم. خودم را زندانی خانه کرده‌ام، از رفتن بیرون متنفرم. مردم از ما می‌ترسند. ما هم می‌ترسیم بیرون برویم. ازدواج را دوست دارم! اما تا خوب نشوم نه.»

اینها تنها بخشی از درد دل‌های دانش‌آموزان شین آبادی است، دختران زیبایی که در یک چشم بهم زدن، تمام زندگیشان در آتش سوخت. تاکنون ۳۶۰ عمل جراحی بر سر و صورت این دختران انجام شده و اما نتیجه هیچ! موضوعی که «آمنه» یکی از دانش‌آموزان شین آبادی به آن اشاره می‌کند: «آنقدر ما را بیهوش کردند که حالا بیهوشی هم جواب نمی‌دهد. این عمل‌های جراحی جز درد و رنج و آسیب‌های بیشتر، برای ما چیز دیگری نداشته. واقعاً وزیر بهداشت نمی‌تواند ما را راهی خارج کند. آقای دکتری که از خارج آمده بود ما را در کنگره سوختگی معاینه کرد و گفت شما اگر به خارج بروید با ۴ عمل جراحی صورتتان بهتر می‌شود. چرا به فکر آینده ما نیستند؟ مگر خودمان می‌خواستیم بسوزیم؟ ما چه گناهی کردیم که در روستا زندگی می‌کنیم و مدرسه‌های ما قدیمی و بدون امکانات است.»

«اسرین» یکی دیگر از این دانش‌آموزان است که از درمان بی‌فایده‌اش می‌گوید: «مشکل مهم ما درمان است. ما با مشکلات بسیاری مواجه شدیم. بیمارستان ها رزیدنت‌ها را برای عمل بالای سر ما می‌فرستند، اصلاً هیچ تعهدی نسبت به ما ندارند. موش آزمایشگاهی دستیاران پزشک شده‌ایم. این اصلاً خوب نیست. ما حس خوبی نسبت به پزشکان نداریم. به ما می‌گویند پول هتلینگ بیمارستان را باید خودتان پرداخت کنید. قول بیمارستان خصوصی دادند، اما دولتی می‌برند. چرا به خارج اعزام نمی‌کنند ما هم می‌خواهیم در ایران آینده بهتری داشته باشیم. اگر بچه‌های خودشان هم بود همین طور برخورد می‌کردند؟!»

«سیما» از جایش بلند می‌شود و با قطع کردن حرف‌های «اسرین»، دست‌هایش را به سمت ما می‌گیرد: «این وضعیت دست من است. دولت چند بار قول داده که دستگاه‌های مجهزی را به بیمارستان ارومیه بفرستد تا ما هم مجبور نباشیم هر ماه این راه طولانی را بیاییم و برویم؛ اما تا این لحظه این وعده هم محقق نشده.
حتی یکی از مسئولان وزارت بهداشت رو به ما کرد و گفت که شما پررو شده‌اید، توقعتان بالا رفته! شما بگویید اینکه می‌گویم درمانمان کنید، پررویی است؟! ما را تحقیر می‌کنند. انگار می‌خواهند صدقه بدهند. کاش می‌دانستند ما با چه درد و رنج و کابوسی بزرگ شده‌ایم. هیچ کدام از بچه‌ها نمی‌توانند دستشان را صاف کنند. ما از معاون وزیر نامه گرفته‌ایم که دانش‌آموز را بستری کنیم اما بیمارستان زیر بار نمی‌رود.»

آن طور که وکیل این دختران می‌گوید آنها به سن کبیر رسیده‌اند، اما هیچ کدامشان علاقه‌ای ندارند که عکسشان روی کارت ملی و شناسنامه‌شان باشد. این را «نادیا» می گوید: «با این چهره اصلاً دلم نمی‌خواهد عکس بگذارم. انگشت هم که نداریم اثر انگشت بدهیم. ما درخواست داریم آموزش و پرورش برایمان در مدرسه مشاور بگذارد. با این شرایط نیاز داریم کسی با ما حرف بزند، اما حتی وقتی برای درمان به تهران می‌آییم و از درسمان عقب می‌افتیم، معلم‌های مدرسه وقت نمی گذارند درس‌ها را توضیح دهند! چه برسد که مشاور بگذارند تا حرف هایمان را گوش دهند.»
درمان دخترمان را پیگیری کنید

آن روزی که حادثه شین آباد اتفاق افتاد دولت وعده‌های بسیاری داد که حال دانش‌آموزان را خوب کند و حتی قرار بود دیه کامل سارینا و سیران (دو دانش‌آموز فوت شده) را پرداخت کند، اما آن‌طور که «حسین احمدی‌نیاز»، وکیل این دانش‌آموزان می‌گوید هنوز پول دیه سارینا پرداخت نشده و وعده‌ها هم فقط در حد شعار بوده است: «البته برخی از این وعده‌ها در دولت آقای روحانی محقق شد.آقای نوبخت هم کمک کرد، اما کمک‌ها کفاف درمان این بچه‌ها را نمی‌دهد. این دانش‌آموزان باید تا آخر عمرشان تحت حمایت دولت باشند. چون به اجبار باید با این درد و رنج زندگی کنند. شما توجه کنید از شین آباد تا اینجا ۱۸ ساعت راه است که این بچه‌ها ماهی دو بار این راه را می‌روند و می‌آیند.

چند باری وعده دادند که در شین آباد یا در ارومیه، درمانگاه تخصصی سوختگی تأسیس می‌کنند اما بیمارستان تجهیز نشد. وزیر علوم دولت یازدهم اعلام کرد روند درمان دانش‌آموزان در ایران مطلوب نیست. این دانش‌آموزان را باید به خارج اعزام کنیم. چند بار اعلام کردند اما محقق نشد. این دانش‌آموزان درمانی می‌خواهند که بر اساس آخرین تکنولوژی روز باشد و باید در بیمارستان مجهز شده درمان شوند. هم‌اکنون دانش‌آموزان در بیمارستان حضرت فاطمه تحت درمان هستند. اما چون بودجه‌ای که به این بیمارستان داده می‌شود با تأخیر است بیمارستان برای پذیرش دانش‌آموزان مشکل دارد.پزشکان اعلام کردند اگر این بچه‌ها در بیمارستان خصوصی درمان می‌شدند وضعیتشان بهتر از حالا بود.»

وی تأکید می‌کند: «خواسته اول دانش‌آموزان درمان در خارج از کشور است. دولت باید تلاش کند سلامتی را به دانش‌آموزان برگرداند. بچه‌ها تا به امروز هزینه‌هایی که دریافت کردند، بابت روز اول حادثه بوده است. متأسفانه بچه‌ها جز یک دفترچه بیمه سلامت که زیادهم اثرگذار نیست، چیز دیگری ندارند، در حالی که دولت تعهد داده بود دفترچه‌های بیمه ‌ای غیر از بیمه سلامت به دانش‌آموزان بدهند که وزارت رفاه به تعهد خودش عمل نکرد. در سال ۹۴ دولت آمد در ردیف بودجه برای جبران بخشی از خسارات وارده به دانش‌آموزان، مبلع ۸میلیارد تومان برای ۲۶ خانواده در نظر گرفت، اما این مبلغ متأسفانه کفاف نمی‌دهد. خود والدین اینجا هستند، کار و زندگیشان را رها کردند.»

پدر سیما در میان حرف وکیل می‌پرد و می‌گوید: «مشکل ما پول نیست، ما به یک روند درمان خوب احتیاج داریم. دختر من روزی که مدرسه می‌رفت صورتش سوخته نبود دولت به ما قول داد که جراحی پوست‌اش را قبول می‌کند، خب چرا این وعده عملیاتی نشده؟. ما الان برای درمانشان از جیب هزینه می‌کنیم، طبق کار کارشناسی که انجام دادیم هر دانش‌آموز ماهانه ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان نیاز دارد که فقط ۶۰۰ هزار آن پرداخت می‌شود. از طرفی ۴ سال است که پول بیمارستان را واریز نکرده‌اند با این وضع چطور می‌خواهند دانش‌آموزان را درمان کنند؟


وقتی دختران به آزادی رسیدند


روزنامه آسمان ابی – سعیده فتحی: لحظه موعود! سرانجام فرار رسید. سال‌ها منتظرش بودم. منتظر این روز… روز بازگشت بانوان به ورزشگاه‌ها. از روزی که بسکتبال را شناختم پای ثابت آن بودم. فرق نمی‌کرد بازی لیگ برتر باشد یا تیم ملی، بازی‌ها در سالن افراسیابی باشد یا آزادی هر طور بود خودم را می‌رساندم تا از نزدیک آن را تماشا کنم. سنی هم نداشتم، اما عشق به بسکتبال، مثل مثلث برمودا مرا سمت آن می‌کشاند. گاه حتی از درس و مدرسه هم می‌زدم.

مخصوصا زمان بازی‌های جام ملت‌ها، مگر می‌شد از خیر آن بازی‌ها بگذرم. مگر می‌شد نروم سالن و بازی‌های تیم ملی را نبینم. روزهای قشنگی که دختربچه‎ کوچکی گریزان از همه‌چیز، به هر مشقتی خودش را می‌رساند به سالن‌ بسکتبال. خاطرم هست همیشه‌ یک تیم به نمایندگی از ایالات‌متحده می‌آمد و همه ما برای دیدن بازی‌های آن‌ها لحظه شماری می‌کردیم. هرچه بود آن‌ها آمریکایی بودند، جایی که بالاترین سطح بسکتبال در آن بازی می‌شود. مردانی سیه‌چرده با اندامی ورزیده.

وقتی دختران به آزادی رسیدند

بلند بالا و چهارشانه که در تالار بسکتبال آزادی پرواز می‌کردند و سبدها را فرومی‌ریختند، اما پسران ایران هم خوب مقابل‌شان می‌ایستادند. آن سال‌ها حضور در استادیوم آزادی و دیدن بازی بسکتبال برای ما عجیب و غریب نبود. هیچ نیروی بازدارنده‌ای مانع ما نمی‌شد، اما باز هم بودند دختران نوجوان و جوان که سر از پا نمی‌شناختند و با ذوق و شوق به سمت سالن بسکتبال می‌رفتند.

از فرودگاه به استادیوم

سال‌ها از آن روزها می‌گذرد، اما هنوز روح آن دختربچه‌ای که از همه‌چیز گریزان بود، همراه من مانده. در ناخودآگاهم، سرخوش و سرکش، درست مانند همان‌روزها دوست دارد از قید و بند همه‌چیز رها شود. فرق نمی‌کند در هرم گرمای تابستان باشد یا هف‌هف از آسمان برف ببارد، بسکتبال همیشه زندگی‌اش بوده و هست.

دیرزمانی است که خبرنگار توپ و تور رسانه‌ها شده‌ام و وقتی خبرنگار این حوزه می‌شوی، مجبوری برای پوشش رویدادهای جهانی به محل مسابقات بروی. تور جهانی والیبال ساحلی کیش هم یکی از این رویدادهاست. باید به کیش می‌رفتم و رفتم… اما هوش و حواسم جای دیگری بود… بسکتبال ایران پس از سال‌ها میزبان شده بود و با تیم کامل قرار بود به میدان برود، صمد نیکخواه کاپیتان تیم ملی پس از دو سال به ترکیب بازگشته بود و پس از سال‌ها بانوان دوباره ورودشان آزاد بود و چطور می‌شد از همه این‌ها گذشت؟

سفر نمی‌توانست مانعی شود برای رفتنم. صدها کیلومتر راه را در شعاع شمالی با هواپیما طی می‌کنیم و به محض فرود هواپیما، در رؤیایی شیرین، همان دختر را می‌بینم که با لبخند به پاکی روزگار کودکی در فرودگاه منتظرم است… با چمدان راهی استادیوم آزادی شدم… برای همه عجیب بود چطور می‌خواهم با چمدان به این بزرگی به استادیوم بروم. انگار در آن چمدان، همه بغض‌هایم را جا داده بودم هر طور بود رفتم. رفتم و به آزادی رسیدم.

ورودی ورزشگاه؛ خرید پرچم و شیپور

هنوز یک ساعت به بازی مانده، اما جلوی در ورودی همهمه‌ای برپاست. این‌جا نه استقلال بازی دارد نه پرسپولیس، نه لیگ جهانی والیبال است نه تیم ملی فوتبال و کی‌روش قرار است به میدان بروند. این‌جا، قرار است یک بازی بسکتبال برگزار شود. این‌جا فقط مردان برای تماشای بازی به سالن نمی‌روند.

زنان و دختران هم هستند… همان لحظات می‌شد تصور کرد که بازی ایران و عراق دیدنی خواهد شد. دخترک خیالم را انگار گم کرده‌ام… چشم می‌چرخانم در جمعیت دخترانی که سمت پنج سالن مجموعه ورزشی آزادی می‌روند و لبخند آن‌ها احساسی‌ترین و زیباترین صحنه‌ای است که می‌بینم. دست خودم نیست!

من هم لبخند می‌زنم. انگار تمام دنیا را به آن‌ها داده اند، با کلی ذوق و شوق یکی پرچم می‌خرد، دیگری شیپور را برداشته و می‌پرسد: «آقا صدای این چطور درمی‌آید؟ » یکی دیگر می‌گوید من می‌خواهم روی صورتم پرچم ایران را بکشم و بعد هم همه می‌زنند زیر خنده… گوشم را تیز می‌کنم چهار دختر ۱۷-۱۶ ساله که قدم‌های‌شان را تند کرده‌اند با همان سرعت هم حرف می‌زنند. یکی از آن‌ها می‌گوید: «وای یعنی الان بازی صمد رو می‌بینیم؟» دختر ریزاندام کنار دستی‌اش، موهایش را هل می‌دهد عقب و روسری‌اش را کمی جلو می‌کشد و می‌گوید: «توروخدا بعد از بازی صبر کنیم من می‌خواهم با حامد حدادی عکس بگیرم» بغل دستی‌اش با شانه به او می‌زند و می‌گوید «آخه قد تو کجا و اون کجا؟ عکست خیلی خنده‌دار میشه.»

ورودی سالن؛ در جست‌وجوی جایگاه خانواده‌ها

جلوی در ورودی سالن می‌رسم. مردی میانسال که موهای جوگندمی دارد با دو فرزند و همسرش آمده است. قدی بلندی دارد؛ مشخص است که در زمان جوانی بسکتبالیست بوده، از یکی از مأموران حراست سالن، که سال‌ها از او جوان‌تر است می‌پرسد: «جایگاهی برای خانواده‌ها هم دارید؟» مأمور لبخندزنان سرش را بالا می‌گیرد تا صورت مرد بلندقامت را به خوبی ببیند: «هنوز انقدر پیشرفت نکرده‌ایم؛ فعلا به ورود بانوان قانع باشید تا ان‌شاءالله در آینده به جایگاه خانواده‌ها برسیم.» مرد هم می‌خندد و به همسرش می‌گوید «پس من آرین را با خودم می‌برم و تو و آیدا هم بروید بالا» راهشان از هم جدا می‌شود، اما با رضایت و لبخند…

جایگاه خبرنگاران؛ دغدغه ورود بانوان به سالن

به جایگاه خبرنگاران می‌روم سالن هنوز پر نشده، اما جالب این‌جاست که قسمت بانوان پر شده است. صدای بی‌سیم یکی از مأموران حراست، پشت سرم می‌پیچد: «دیگه واسه بانوان جا نیست؛ راه ندین! » برمی‌گردم و به صورت مأمور نگاه می‌کنم. متعجب می‌گویم «آخه چرا خیلی از خانم‌ها جلوی در هستند، سالن هم که هنوز پر نشده برای چی میگن راه ندین؟ » انگار او به خوش خلقی مأمور جلوی در نیست!

با صدای نیمه بلند، در هیاهوی سالن و با کمی عصبانیت می‌گوید: «قسمتی که برای بانوان در نظر گرفته بودیم پر شده و بقیه جاهای سالن مخصوص آقایونه!» می‌گویم جواب‌تان غیر‌منطقی است! می‌خندد و پی‌حرفم را می‌گیرد: «نکنه دلتون می‌خواد کل سالن رو به خانم‌ها بدیم؟» دلم می‌خواهد او را قانع کنم، اما واقعا او مامور است و اختیاری ندارد. باز طاقت نمی‌آورم و می‌گویم: «نه همه سالن رو اما وقتی خانم‌ها اومدن و سالن هنوز خالیه چرا نباید اجازه ورود بدین؟» می‌گوید: «من کاره‌ای نیستم با مسئولش صحبت کنید.»

جایگاه بانوان؛ سوزن به زمین نمی‌افتد!

بازی شروع می‌شود و هنوز بخشی از سالن خالی است بچه‌های خبرنگار یکی‌یکی می‌آیند و می‌گویند مردم جلوی در ایستاده‌اند و اجازه نمی‌دهند داخل شوند. در همین حین مازیار ناظمی، مدیر روابط عمومی وزارت ورزش و احمدی، معاون فرهنگی وزیر، به داخل سالن آمدند سمت آن‌ها می‌روم و می‌گویم «جایگاه بانوان پرشده، اما بقیه سالن خالی است، چرا اجازه نمیدن تماشاگرا بیان داخل؟ ناسلامتی ما میزبان هستیم و باید سالن پر از تماشاگر باشه.» می‌گویند الان صحبت می‌کنیم و مشکلی نیست ان‌شاءالله همه می‌آیند و… چند دقیقه بعد، پس از رایزنی، یکی از مأموران با بی‌سیم می‌گوید: «هر کی جلوی در هست بفرستین داخل. کسی بیرون نمونه.»

عجب بازی جذابی!

در زوایه ضلع شمال شرقی تالار بسکتبال، در جایگاه خبرنگاران سرم را بالا می‌گیرم. خانم‌ها یکی‌یکی داخل شدند و جایگاه شرقی سالن را هم پر کردند. نفس راحتی می‌کشم و چشم‌هایم به زمین بازی برمی‌گردد. عجب بازی است حامد حدادی، صمد نیکخواه بهرامی، اوشین ساهاکیان، محمد جمشیدی، آرن داوودی… تیم دوباره شد همان تیم دو سال قبل و فقط جای مهدی کامرانی خالی بود. دو تیم پابه پای هم بالا می‌آمدند و چند ترن‌آور (توپ از دست رفته) بازیکنان نشان می‌داد که آن‌ها هم تحت‌تأثیر جو سال قرار گرفته‌اند، اما چند دقیقه نگذشت که بچه‌ها خودشان را پیدا کردند و شدند همان تیم همیشگی، بعد از مدت‌ها تیم ملی را یک‌دست می‌دیدیم و همه فقط یک هدف داشتند و آن‌هم برد تیم ملی بود.

صمد شوت سه می‌زند و سبد عراق فرو می‌ریزد. کاپیتان پاس‌های دیدنی می‌داد و حامد چنان دانک می‌زد که کل سالن می‌رفت روی هوا، ریباند‌های اوشین و ارسلان کاظمی از یک‌طرف و سه امتیازی سجاد مشایخی از طرف دیگر بازی را جذاب کرده بود و خلاصه نیمه نخست با برتری ۴۰ بر ۳۵ به نفع ایران تمام شد.

جایگاه بانوان؛ تماشاگر، خبرنگار و موج مکزیکی

نیمه دوم و صدای تشویق تماشاگران کار را برای عراقی‌ها سخت کرد دختران بیش از پسران تشویق می‌کنند. دلم می‌خواهد بروم کنار آن‌ها بنشینم و به‌جای خبرنگار یک تماشاگر باشم. در دلم گفتم خوش‌به‌حال‌شان چطور دارند تشویق می‌کنند! بعد کمی فکر کردم گفتم وقتی دوست دارم مثل آن‌ها باشم، چرا نباشم؟ گوشی موبایلم را برداشتم و بلند شدم، میلاد پیامی عکاس فیبا که کنار دستم نشسته بود گفت کجا می‌روی؟ گفتم می‌خواهم یک نیمه تماشاگر باشم؛ می‌روم از جایگاه بانوان بازی را تماشا کنم. لبخند زد و من هم رفتم بالا، کنار دختری نشستم که شیپور می‌زد. عجب هیجانی داشتند. او شیپور می‌زد و بقیه دخترها هم ایران ایران می‌کردند. نوبت به موج مکزیکی رسید. پسرها اول بلند شدند و چند دختری که پشت سر من نشسته بودند گفتند آخی موج مکزیکی! ما هم می‌خواهیم برویم.

نگاهی به آن‌ها کردم. گفتم کسی که جلوی‌تان را نگرفته، بلند شوید! متعجب نگاهم می‌کردند گفتند واقعا؟ گفتم آره از این قسمت شروع می‌کنیم ما بلند می‌شویم بعد هم آقایان دنبال ما می‌آیند. بلند گفتم یک دو سه همه با هم با دستان باز بلند شدیم و نشستیم بعدهم جایگاه بغلی و بعد هم آن‌طرف‌تر و کل سالن موج مکزیکی چرخید و دوباره به ما رسید. باز بلند شدیم و همه دختران از ته دل قهقه می‌زدند و قند توی دل‌شان آب شده بود که بالاخره آن‌ها هم دارند موج مکزیکی را تجربه می‌کنند. واقعا بدون دختران هرگز این شور و هیاهو در سالن به‌وجود نمی‌آمد. روی سکو نشستم دختر شیپور به دست دوباره شروع کرد و مشخص بود که زیاد وارد نیست، اما همه تلاشش را می‌کرد تا صدای شیپورش بلند باشد نفس‌نفس می‌زد و می‌گفت عجب نفسی می‌خواهد؛ این مردها چطور شیپور به آن بزرگی را می‌زنند نفسم گرفت. رو به آن کردم و گفتم حالا چرا شیپور گرفتی؟

گفت برادرم همیشه شیپور می‌زند طرفدار استقلال است. همه بازی‌ها را می‌رود کلی هم حرفه‌ای است. گفتم پس از برادرت یاد گرفته ای؟ نگاهی کرد و گفت آره دو روزه که آرمان داره با من کار می‌کنه تا بتونم صدای این شیپور را دربیارم اصلا راحت نیست، میگن آواز دهل از دور خوشه داستان همین شیپوره و می‌خندد.

می‌گویم «خب اگر خسته می‌شوی نزن» می‌گوید «اختیار دارید ما آمده‌ایم که خسته شویم من سال‌هاست این روز را برای خودم مجسم می‌کنم الان دارم حال می‌کنم خسته نمی‌شوم خیلی خوشحالم که بالاخره به ورزشگاه آمدم» می‌گویم «بازی بسکتبال را دوست داری یا فقط برای این‌که حضور در ورزشگاه را تجربه کنی آمده‌ای.» می‌گوید: «نه بسکتبال را همیشه دوست داشتم من بازی صمد و حامد حدادی را از خیلی سال قبل‌تر دوست داشتم خدایی خیلی خوبن.» دوستش در گوشش چیزی می‌گوید و او هم دوباره شروع می‌کند به شیپور زدن…

به یاد گذشته با هم تیمی‌های سابق

به اسکوربورد نگاه می‌کنم ایران ۲۰ امتیاز جلوست و چند دقیقه به پایان بازی نمانده باید به جایگاه خبرنگاران برگردم، بلند می‌شوم و چند قدمی برمی‌دارم یکی صدایم می‌کند روی برمی‌گردانم و می‌بینم تمام هم تیمی‌های قدیمی‌ام آن‌جا نشسته‌اند، بالا و پایین می‌پرند، با کلی ذوق به سمت‌شان می‌روم. چقدر خوب که شماها را می‌بینم روبوسی می‌کنیم و یادمان می‌آید که سال‌ها پیش همین‌جا همه کنار هم نشسته بودیم. آن زمان تیم مهرام میزبان بازی‌ها بود.

آن طرف‌تر را نگاه می‌کنم بازیکنان تیم ملی بانوان نشسته‌اند با آن‌ها هم سلام و احوال پرسی می‌کنم. دیگر باید بروم پایین دو دقیقه بیشتر وقت باقی نمانده و باید به میکسدزون برویم. خداحافظی می‌کنم و با لبخند پله‌ها را پایین می‌روم. یکی از پیشکسوتان بسکتبال را می‌بینم. می‌گوید‌ «خانم فتحی ماشاالله چقدر خوشحالی ایشالله همیشه بخندی» می‌گویم «چرا نخندم آقا این همه اتفاق خوب کنار هم خوشحالی هم دارد ان‌شاءالله این خوشحالی‌مان مستدام باشد…»

دخترک خیالی من

چند دقیقه بعد همه‌چیز تمام ‌شد، تیم ملی ۸۳ بر ۵۳ عراق را شکست داد. همه شاد و خوشحال تالار بسکتبال آزادی را ترک کرده‌اند. نشست خبری سرمربیان تمام شده، چراغ‎‌های سالن هم یکی پس از دیگری خاموش می‌شوند، اما انگار یک چراغ روشن مانده، روی نقطه‌ای در طبقه دوم تالار و دخترک خیالی من را نشان می‌دهد، مثل شعبده‌بازی روی سن که سرمست از نمایش خیره‌کننده‌اش می‌خندد… پلک می‌زنم. دختر را نمی‌بینم، همه رفته‌اند. شب یکشنبه، شب خوش بسکتبالی‌ها، ششم اسفندماه ۱۳۹۶ به خاطره‌ها می‌پیوندد.