Tag Archives: ساله

خبرگزاری آريا – تصويب سيزدهمين برنامه ۵ ساله سازمان جهاني بهداشت




قائم مقام وزير بهداشت در امور بين الملل برنامه هاي سفر وزير بهداشت به ژنو را تشريح کرد؛

تصويب سيزدهمين برنامه 5 ساله سازمان جهاني بهداشت

خبرگزاري آريا- قائم مقام وزير بهداشت در امور بين الملل از سفر وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشکي به ژنو براي شرکت در هفتاد و يکمين مجمع جهاني سازمان جهاني بهداشت خبر دادو گفت: وزير بهداشت کشورمان در کنار ساير وزاري بهداشت شرکت کننده در اين اجلاس، تصويب برنامه ۵ ساله سازمان جهاني بهداشت (GPW) را مورد بررسي قرار مي دهند.
به گزارش خبرگزاري آريا به نقل از وبدا، دکتر محسن اسدي لاري با اشاره به اين که برنامه GPW ، سيزدهمين برنامه ۵ ساله سازمان جهاني بهداشت است، افزود: اين برنامه براي سال هاي ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۳ تصويب خواهد شد و کشورها در اين زمينه به تشريح برنامه ها و اقدامات خود در حوزه سلامت مي پردازند.
قائم مقام وزير بهداشت در امور بين الملل با بيان اين که وزير بهداشت يکي از اعضاي کميسيون جهاني مبارزه با بيماري هاي غير واگير است، گفت: از ديگر برنامه هاي مجمع جهاني سازمان جهاني بهداشت، بررسي گزارش مقدماتي اين کميسيون در مورد بيماري هاي غير واگير است که اين گزارش در ۱۱ خرداد ماه سال جاري منتشر خواهد شد.  
وي با اشاره به اين که در مجمع جهاني سازمان جهاني بهداشت، موضوعات ديگري مانند مديريت بيماري هاي واگير، ايجاد تسهيلات براي معلولان و موضوعات مرتبط با قوانين بين المللي سلامت مطرح خواهد شد، گفت:  همچنين در حاشيه اين اجلاس، وزراي بهداشت کشورهاي جهان به همراه رييس سازمان جهاني بهداشت در مراسم فرهنگي ارتقاء سلامت شرکت خواهند کرد.
دکتر اسدي لاري در ادامه اظهار داشت: انتخاب مدير منطقه اي سازمان جهاني بهداشت نيز در دستور کار برنامه سازمان بهداشت جهاني در اجلاس قرار دارد. اين انتخابات که از نظر سياسي حائز اهميت است با حضور ۸ کانديدا، روز شنبه ۱۹ مي برابر با ۲۹ ارديبهشت برگزار مي شود.
قائم مقام وزير بهداشت در امور بين الملل با اشاره به حضور وزير بهداشت کشورمان در اجلاس ايدز در سفر به ژنو گفت: دکتر هاشمي در اين اجلاس پيرامون تجربيات ايران در حوزه پيشگيري از بيماري ايدز  به ايراد سخنراني مي پردازد. همچنين وزير بهداشت در اجلاس جانبي مشارکت اجتماعي براي دستيابي به اهداف پوشش همگاني سلامت، که با مشارکت تايلند برگزار شده و به نام ايران ثبت شده، شرکت خواهد کرد و مقرر است در حاشيه برگزاري اين اجلاس، ديدارهاي متعددي در مجمع جهاني سازمان جهاني بهداشت با وزراي بهداشت کشورهاي مختلف نيز انجام دهد.
دکتر اسدي لاري با اشاره به برگزاري جلسه همکاري وزراي بهداشت اکو در کنار برگزاري مجمع جهاني سازمان جهاني بهداشت، گفت: در اين اجلاس که بعد از چندين سال احيا شده و با مشارکت کشورهاي ترکيه، ايران و پاکستان برگزار مي شود، پاکستان مديريت اين دور از اجلاس را بر عهده دارد. همچنين اجلاس وزراي بهداشت کشورهاي عضو جنبش غير متعهدها (نم) نيز در همين زمان، برگزار خواهد شد.
وي در پايان ابراز اميدواري کرد که ايران در اين جلسات ضمن دفاع از مواضع اصولي خود، دستاوردهايي براي سلامت کشور داشته باشد .
شايان ذکر است اجلاس سالانه سازمان جهاني بهداشت از ۳۰ ارديبهشت ماه تا اول خرداد ماه سالجاري در ژنو برگزار مي شود.


تکرار فاجعه آتنا، ستایش و اهورا؛ این بار ندا ۶ ساله از مشهد


روزنامه همدلی: شنیدن خبر تجاوز و قتل ندا دخترک خردسال افغانی ساکن مشهد تنمان را لرزاند و روح ما را خراش داد. همه از هجوم سیاهی و تلخی این خبر بهت‌زده هستیم. چشمانمان را باز و بسته می‌کنیم،آرزو می‌کنیم کاش خواب باشیم. کاش همه ما خواب باشیم، راه گریزی نیست، خوابی وجود ندارد، خواب نیستیم در بیداری تلخ حیران و بهت زده به اطراف می‌نگریم. با هجوم سوالات بی‌پاسخ در ذهنمان دست و پنچه نرم می‌کنیم.

ندا زنبیل به دست در راه نانوایی ربوده می‌شود و ساعتی بعد جسد بی‌جانش در حالی که به آن تجاوز شده، پیدا می‌شود. به واژه تجاوز می‌اندیشیم، به واژه قتل، به آن لحظه، لحظه آخر، به ترسی که بر جانش افتاده بود، به دردی که می‌کشید، به بی‌پناهی‌اش زمانی که در چنگال هیولایی انسان‌نما گرفتار شده بود، به تقلاهایش برای فرار… به ندای ندایی که خاموش شد می‌اندیشیم، به اینکه دقیقا آن زمانی که زنبیل را برداشت به چه چیزی فکر می‌کرد، آخرین حرفش به عروسکش چه بود؟ آیا اصلا عروسکی داشت؟ اینکه الان دقیقا ما باید اسم خودمان را چی بگذاریم، و اینکه پایان این برزخ که از میان کودکان قربانی می‌گیرد چه زمانی است. باورمان نمی‌شود کابوس قتل ستایش، بنیتا، آتنا و اهورا باز برایمان تکرار شود. باورش سخت است این چنین مرگ انسانیت را به تماشا نشستن…

تکرار فاجعه آتنا، ستایش و اهورا؛ این بار ندا ۶ ساله از مشهد

ماجرا چه بود

آفتاب و روشنایی روزدهم فروردین آرام آرام کوله بارش را جمع و جورکرد که تا جای خود را با تاریکی شب عوض کند. روز از نفس افتاده بود و شب تازه نفس از راه می‌رسید. درست زمانی که کوچه و خیابان‌های شهر آرام آرام هیاهوی روزانه را فراموش می‌کردند و به تاریکی شب می‌خزیدند ناگهان وقوع حادثه‌ای تلخ در شهرک شهید رجایی مشهد، ولوله‌ای به پا کرد و هیاهو را به کوچه و خیابان بازگرداند و جمعیت زیادی را به خیابان شهید غلامی کشاند.

آن شب کیسه‌‌ای مرموز در کنار خیابان رها شده بود، ساعت‌ها از رها شدن کیسه خاک‌آلود گذشته بود، اما نگاهی به سمت آن جلب نشد. همه رهگذران با تصور این که درون کیسه، زباله است به آن نزدیک نمی‌شدند و به مسیر خودشان ادامه می‌دادند. اما کیسه مرموز از چشمان کنجکاو یکی از اهالی دور نماند. او که می‌دانست همسایه‌ها زباله‌های خود را در مسیر رفت و آمد اهالی رها نمی‌کنند به بسته مشکوک می‌شود. پاورچین پاورچین خود را به کیسه می‌رساند و در کمال ناباوری با جسد بی‌جان کودکی خردسال مواجه می‌شود. رهگذر وحشت‌زده چند قدم عقب می‌رود و با دستان لرزان با پلیس ۱۱۰ تماس می‌گیرد. دقایقی نمی‌گذرد که بسیاری از اهالی محله و رهگذران در محل تجمع می‌کنند. بعد از دقایقی خودروی پلیس آژیر کشان به صحنه جرم وارد می‌شود و لحظاتی بعد نوار نارنجی رنگ «ورود به صحنه جرم ممنوع!» بین مردم و محل کشف جسد فاصله انداخت.

تحقیقات درباره چگونگی وقوع این جنایت آغاز شد.هنوز مدت زمان زیادی از این ماجرا نگذشته بود که مردی وحشت زده، به محل حادثه رسید. او که کارگر ساختمانی بود با دیدن پیکر بی‌جان فرزندش به طور ناگهانی دچار شوک شد. مرد چاه کن با دیدن چشمان نیمه باز دخترش، تصور می‌کرد او هنوز زنده است به همین دلیل فریاد می‌زد اگر او را به بیمارستان برسانید، زنده نمی‌ماند؟ بهتر نمی‌شود؟! گریه‌های دلخراش مرد به گونه‌‌ای بود که قاضی و کارآگاهان هم نمی‌توانستند چهره غمگین خود را از این حادثه تلخ پنهان کنند.

ناصر غروبی (پزشک قانونی خراسان رضوی) نیز که در محل کشف جسد حضور داشت، با معاینات اولیه جسد علت مرگ را انسداد راه تنفسی (خفگی) اعلام و اظهار کرد، دختر خردسال با توجه به کبودی روی گونه‌اش توسط فردی میان‌سال به قتل رسیده است، اما او در عین حال علت دقیق مرگ و همچنین احتمال آزار و اذیت دخترک را به انجام معاینات بیشتر در پزشکی قانونی موکول کرد.

اظهارات پدر ندا

در منزل مرد چاه‌کن افغانی، ولوله‌‌ای به پا بود و صدای شیون و ناله هر رهگذری را میخکوب می‌کرد. مرد افغانی درحالی که هنوز نمی‌توانست از ریزش اشک‌هایش جلوگیری کند، در میان هق‌هق گریه گفت: «هوا رو به تاریکی می‌رفت که دخترم را برای خرید نان به نانوایی محل فرستادم. او هم زنبیل قرمز رنگش را برداشت و به طرف نانوایی رفت، اما هرچه منتظر ماندیم او به خانه بازنگشت. ابتدا فکر می‌کردم شاید نانوایی شلوغ است، ولی آرام آرام اضطراب و نگرانی سراسر وجودم را فرا گرفت. چشم به در حیاط دوخته بودم و هرچند لحظه داخل کوچه را نگاه می‌کردم تا این که دیگر طاقت نیاوردم و به طرف نانوایی حرکت کردم.

نانوا که مرا می‌شناخت گفت: دخترت مدتی قبل نان‌هایش را گرفت و به طرف خانه آمد! با حرف‌های نانوا دیگر یقین داشتم که حادثه‌‌ای رخ داده است! وحشت‌زده به این سو و آن سو می‌رفتم و از هر کسی درباره «دخترک زنبیل به دست» سوال می‌کردم، ولی کسی از او خبری نداشت تا این که موضوع کشف جسد دختری کوچک در محل پیچید وقتی به دو خیابان آن طرف‌تر از محل سکونتم رفتم، با پیکر بی‌جان «ندا» روبه رو شدم و به حال خودم گریستم.»

با اظهارات «مرد چاه کن» مشخص شد که دخترک نان و زنبیل قرمز رنگ در دست داشته است و همین موضوع به سرنخی برای ادامه تحقیقات تبدیل شد. با توجه به فاصله نانوایی از محل کشف جسد، تحقیقات شبانه به تجربه تلخ ماجرای «ستایش» در ورامین گره خورد چرا که او نیز تقریبا با همین شیوه به قتل رسیده بود. بنابراین قاضی پرونده با صدور دستورات ویژه‌‌ای از کارآگاهان خواست بررسی‌های خود را در اطراف محل کشف جسد متمرکز کنند.

جست وجوها تا نزدیکی صبح بی‌نتیجه ماند. روز بعد تحقیقات میدانی دوباره در مسیر نانوایی ادامه یافت. منازل مجردی و خالی از سکنه یا مخروبه‌ها از مکان‌هایی بودند که تحت نظر پلیس قرار گرفتند اما نتیجه‌‌ای حاصل نشد تا این که عصر هنگام، نگاه کارآگاه به در حیاط منزلی خیره ماند که همسایگان می‌گفتند اینجا میوه‌فروشی است!! بیان همین جمله بود که ذهن کارآگاه را به جمله مقام قضایی گره زد! «به دنبال کیسه‌های خاکی بگردید!» افسر پرونده بلافاصله از لای در نگاهی به درون حیاط انداخت. پیاز، سیب زمینی، گوجه، خیار و … در کنارحیاط قرار داشت. با آن که میوه‌ها فاسد شدنی بودند اما فروشنده از روز قبل فروش میوه را تعطیل کرده و در حیاط را بسته بود.

متهم متاهل و دارای سه فرزند خردسال بود

لحظاتی بعد کارآگاه به تکمیل تحقیقات پرداخت، ولی بنا به گفته اهالی، میوه فروش مذکور متاهل و دارای سه فرزند خردسال بود! با وجود این کارآگاه با اصرار رئیس اداره جنایی و صدور دستوراتی از سوی سرهنگ رزمخواه، همه افکار و تحقیقات خود را روی همین مظنون متمرکز کرد، چرا که بررسی دیگر شاخه‌های اطلاعاتی نیز به این محدوده می‌رسید. گزارش خراسان حاکی است با دستور قاضی پرونده، کارآگاهان در پوشش نامحسوس منتظر ورود ساکنان این منزل مسکونی ماندند تا این که چند ساعت بعد اعضای خانواده و برخی از بستگان آنان وارد منزل شدند، اما مظنون اصلی در میان آن‌ها نبود. عملیات به صورت سری ادامه داشت تا این که چند دقیقه بعد میوه‌فروش ۴۱ساله نیز کلید را روی در حیاط انداخت اما قبل از آن که وارد اتاق شود، حلقه‌های قانون بر دستانش گره خورد!

او که سعی می‌کرد خونسردی خود را حفظ کند با فریاد منکر هر موضوعی می‌شد و به مقاومت در برابر ماموران پرداخت، اما دیگر چاره‌‌ای جز تسلیم نداشت. کارآگاهان او را به درون خودرو هدایت کردند و به بازجویی پرداختند. متهم که «ع-الف» نام دارد، همه راه‌های گریز را درحالی بسته می‌دید که کارآگاهان مدارک انکارناپذیری را می‌دادند.او دقایقی بعد دست از سماجت برداشت و راز این جنایت هولناک را فاش کرد.

متهم ۴۱ ساله گفت: وقتی دخترک را دیدم به چشمانم خیلی زیبا آمد. او بلوز و شلوار به تن داشت که از او خواستم مقداری غذا را از منزلم برای خودشان ببرد. با این ترفند دختر افغانی را به منزلم بردم. من مواد مصرف کرده بودم که او را آزار دادم. دخترک گریه می‌کرد و من به خاطر آن که صدای فریادش را نشنوند دستمال کاغذی‌ها را در دهانش گذاشتم، ولی او می‌گفت موضوع را به مادرش خواهد گفت. من هم که ترسیده بودم دختر بچه را خفه کردم. سپس کیسه‌های میوه را برداشتم و جسد او را به خیابان شهید غلامی ۸ بردم و کنار کوچه انداختم.

تکرار فاجعه آتنا، ستایش و اهورا؛ این بار ندا ۶ ساله از مشهد

مصاحبه با مردی که دختر خردسال را بعد از تجاوز کشت

روزنامه خراسان با مردی که به یک دختر ۶ساله در مشهد تجاوز کرد و سپس او را کشت مصاحبه کرده است.

چند سال داری؟

متولد سال ۱۳۵۵ هستم.

چقدر سواد داری؟

تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواندم و بعد هم درس و مدرسه را رها کردم.

معتادی ؟

بله! تریاک و شیره مصرف می‌کنم.

همسرت از ماجرای اعتیاد تو خبر داشت؟

نه او نمی‌دانست و من به طور پنهانی مصرف می‌کردم تا این که روزی فهمید و زمانی از من طلاق گرفت که معتاد شده بودم!

چه مدت گذشت تا دوباره ازدواج کردی؟

فقط دو روز. آن هم به خاطر لجبازی با خانواده همسر سابقم.

یعنی از قبل زمینه را آماده کرده بودی؟

نه! درست دو روز بعد از آن که مهر طلاق در شناسنامه‌ام ثبت شد و به قول معروف هنوز جوهر این مهر خشک نشده بود که سوار اتوبوس یکی از بستگان مادرم شدم تا از تربت به مشهد بیایم. در بین راه با راننده صحبت می‌کردم که از دادگاه می‌آیم و چنان و چنان! او هم خندید و گفت: امشب با مادرت به خانه فلانی بیایید (او هم از بستگان مادرم بود) تا برای خواستگاری صحبت کنیم.

ندا (مقتول) را می‌شناختی؟

آن‌ها همسایه نزدیک ما بودند. پدرش افغانی بود و منزلشان چند حیاط بیشتر با خانه ما فاصله نداشت به همین خاطر کاملا خانواده‌اش را می‌شناختم.

انگیزه‌ات چه بود؟

خودم هم نفهمیدم! وقتی ندا را در کوچه دیدم که برای گرفتن نان می‌رود شیطان وارد جلدم شد. قبل از آن نزد خرده‌فروشی مواد رفته بودم و مقداری شیره خریدم. بعد از مصرف مواد، وقتی ندا (دختر ۶ ساله) درحال بازگشت به خانه‌اش بود او را به بهانه دادن غذا به منزل اجاره‌‌ای‌ام کشاندم و …

چرا او را کشتی؟

ترسیده بودم! او گریه می‌کرد و من می‌ترسیدم رسوا شوم، چون گفت موضوع را به مادرش می‌گوید.

جسد دختربچه را چه کردی؟

داخل کیسه گونی گذاشتم و در کوچه خلوت رها کردم. البته همیشه آن کوچه شلوغ بود. ولی آن لحظه خیلی خلوت شده بود. زنبیل نان و کفش‌هایش را هم پشت بام انداختم.

ماجرا را به کسی هم گفتی؟

فقط به برادرزنم گفتم.

بعد چه شد؟

دوباره به محل رها کردن جسد بازگشتم. فکر می‌کردم شاید زنده شده باشد اما با دیدن مردم دوباره به خانه مادرزنم رفتم.

اگر کسی با یکی از اعضای خانواده خودت این کار را بکند چه می‌کنی؟

نگویید! دیوانه می‌شوم.


خبرگزاری آريا – نجات جان سه بيمار در استان آذربايجان غربي با اهدا عضو نوجوان ۱۵ ساله مهابادي


نجات جان سه بيمار در استان آذربايجان غربي با اهدا عضو نوجوان 15 ساله مهابادي

خبرگزاري آريا- مدير شبکه بهداشت و درمان مهاباد گفت: اهداي سه عضو جوان ۱۵ ساله ساکن شهرستان مهاباد که هفته گذشته در اثر برخورد ماشين با عابر پياده در شهرستان نقده دچار ضربه مغزي شده بود و پس از چند روز دچار مرگ مغزي شد، در آغازين روزهاي سال نو و با رضايت خانواده او، نجات بخش زندگي سه بيمار نيازمند به پيوند اعضا شد.
به گزارش خبرگزاري آريا، دکتر سامرنگ مرزنگ ضمن بيان اين مطلب، گفت: پس از رضايت خانواده اين عزيز از دست رفته ۲ کليه و کبد اين نوجوان پس از اعزام به مرکز آموزشي و درماني بيمارستان امام خميني (ره) اروميه برداشته و به بيماران نيازمند اهدا شد.
دانشگاه علوم پزشکي استان آذربايجان غربي در پيامي ضمن تسليت به خانواده نوجوان ۱۵ ساله مهابادي، اين اقدام پسنديده را ارج نهاد.


خدمات نظافت منزل؛ از لیسانسه تا مرد ۶۰ ساله!


روزنامه آسمان آبی – ترانه ترجمان: «صدای زنگ تلفن از اول اسفندماه قطع نمی‌شود. مدام تماس می‌گیرند و دنبال کارگر مطمئن هستند. دم عید که می‌شود کارگرهای بیشتری را استخدام می‌کنیم. البته تنها برای یک ماه؛ چراکه اکثرشان ۲۹ اسفند برمی‌گردند شهرشان تا سال‌تحویل کنار خانواده‌هایشان باشند.» این‌ها را مدیر یکی از دفاتر خدماتی نظافت منزل می‌گوید. کسی که هشت سال است این دفتر را تاسیس کرده و در تمام این سال‌ها با کارگران در ارتباط است و تمام ریزودرشت مشکلاتشان را می‌داند.

احمد امیری می‌گوید: «وقتی با دفتر تماس می‌گیرند بیشتر دنبال کارگر مطمئن هستند. متاسفانه به کارگرها، چون از قشر پایین جامعه‌اند، خیلی‌ زود تهمت می‌زنند. کافی است در خانه‌ای چیزی گم شود. اولین کسانی که مورد بدگمانی واقع می‌شوند همین کارگرها هستند که آمده‌اند خانه‌ای را تمیز کنند. در این سال‌ها از این شکایت‌ها کم نداشته‌ایم که البته در اکثر مواقع هم تهمت بوده و مشخص شده است کارگران کاری نکرده‌اند. ما به‌سادگی کارگری را نمی‌پذیریم. معمولا درباره‌شان تحقیق می‌کنیم و ضمانت هم می‌گیریم. برای ما مهم‌ترین مسئله این است کسی که برای کار به دفتر می‌آید معتاد نباشد. در این مورد بسیار جدی هستیم، چون کسانی که استخدام می‌شوند وارد خانه و زندگی دیگران خواهند شد.»

از مرد 60ساله تا لیسانسه، بیکار

کارگران شب عید که معمولا از شهرستان می‌آیند، ممکن است در روستای خودشان برووبیایی داشته باشند. خیلی‌هایشان کشاورزند یا مغازه کوچکی دارند، اما برای درآمد بیشتر راهی شهرهای بزرگ می‌شوند. خیلی‌هایشان می‌گویند در ماه اسفند به‌اندازه یک سالشان درآمد کسب می‌کنند و همین پایتخت را در نظرشان به گنج بزرگی شبیه کرده است. آن‌ها که دنبال پول بیشترند معمولا شماره‌شان را به صاحبخانه می‌دهند تا سال بعد مستقیم با خودش هماهنگ کنند. این‌طوری درصدی هم به شرکت نمی‌دهند و تمام پول به خودشان می‌رسد. این جمله‌ها را مدیر دفتر خدماتی هم تایید می‌کند و می‌گوید: «این کار را خیلی‌ها انجام می‌دهند و ما هم معمولا مقاومتی نمی‌کنیم. به ‌هر حال شب عید آن‌قدر مشتری هست که کم شدن چند کارگر و مشتری تا سال آینده اذیتمان نکند.

ضمن این‌که شرکت برای مشتری‌ها ضمانت به حساب می‌آید که خیلی‌ها حاضر نیستند کارگری را بدون آن به خانه بیاورند. کارگران شب عید از هر قشری هستند. خانم‌های جوان بیشتر کارگر خانم می‌خواهند، چون معمولا موقع خانه‌تکانی تنها هستند. اما آن‌ها که روزهای تعطیل را برای تمیز کردن خانه برمی‌گزینند، معمولا از کارگرهای مرد استقبال می‌کنند که دیرتر خسته می‌شوند. ما بیشتر جوان‌ها را استخدام می‌کنیم که نیروی جوانی داشته باشند، اما به‌ هر حال هستند کسانی که سن‌وسالی از آن‌ها گذشته، اما تقاضای کار می‌کنند. ما با همه راه می‌آییم. نیاز به پول اولین علت مراجعه افراد به ماست. مرد ۶۰ساله هم نیاز به کار دارد و ما نمی‌توانیم او را ناامید کنیم. این‌جا حتی لیسانسه بیکار هم داشته‌ایم.

برای این‌که شب عید پولی داشته باشد و دست جلوی خانواده‌اش دراز نکند به این‌جا آمده است.» این‌ها همه حرف‌های احمد امیری است. کسی که از بیرون ماجرا را می‌بیند. برای او زنگ‌های تلفنی که از آخرین روزهای بهمن‌ماه شروع می‌شود نشان‌دهنده پول بیشتر است، اما کارگرها طور دیگری به ماجرا نگاه می‌کنند. آن‌ها وارد خانه‌ها می‌شوند؛ خانه‌های شمال شهر، غرب و شرق. تنها فرقی که می‌بینند در متراژ خانه‌هاست و اسباب و اثاثیه‌ای که می‌تواند لاکچری باشد. آن‌ها تنها یک روز در این خانه‌ها کار می‌کنند و از فردا همه ‌چیز فراموش می‌شود.

این میان شاید تنها خاطره رفتارهاست که باقی می‌ماند؛ برخوردهایی که خیلی وقت‌ها خوب نیست. از تهمت‌ها گرفته تا تحویل دادن لباس‌های کهنه‌ای که شاید دورریختنی باشد. یکی از کارگرها که از سبزوار آمده می‌گوید: «در خانه گاهی چیزهایی به ما می‌دهند که ما همان‌ها را دم در دور می‌اندازیم. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنند هر چیزی را می‌توانند به ما بدهند و ما هم باید استقبال کنیم.» از این قصه‌ها زیاد است و این پرونده روایت کسانی است که با کارگران زحمتکش شب عید گپی کوتاه زده‌اند.

این خرقه که من دارم…

احسان حسینی‌نسب: گفت: «از بیکاری به تنگ اومده‌م.» گفتم: «راست می‌گی. بیکاری خیلی بده.» گفت: «روم نمی‌شه جلوی بابا و مامانم دست دراز کنم و پول توجیبی بگیرم ازشون، با بیست‌وهفت سال سن.» گفتم: «آره. خیلی بده آدم تو این سن‌وسال دستش جلوی مامان و باباش دراز باشه.» گفت: «اون بنده‌خداها هم چیزی نمی‌گن. ماهانه یه مبلغی می‌ریزند به حساب من. ولی خب، من که می‌فهمم نباید اونا بهم پول بدن.» گفتم: «اگه نگیری می‌تونی زندگی کنی؟» گفت: «نه.» گفتم: «پس یه کاری باید بکنی. این‌طوری که نمی‌شه. به کارگری فکر کردی؟» گفت: «آره. ولی من آدمِ کارِ کارگری نیستم. یعنی قوه و بنیه ندارم. بعدش هم… خودت می‌دونی که برای وقتم برنامه دارم.»

راست می‌گفت، همه‌اش را. هم این‌که از بیکاری به تنگ آمده بود و افسرده شده بود، هم این‌که دیگر رویش نمی‌شد از پدر و مادرش پول توجیبی بگیرد، هم این‌که آدم کارِ کارگری، یعنی کارگریِ‌ روز‌مزد نبود؛ راست گفته بود، واقعا برای وقتش برنامه داشت: می‌نوشت، می‌خواند، اصلاح می‌کرد، بازنویسی می‌کرد و بابت این ‌همه کار پولی درنمی‌آورد. مختصری حق‌الزحمه یا حق‌التالیف یا حق‌التحریر می‌گرفت و دوباره چند ماه را باید در عسر و حرج می‌گذراند تا نوبت چک بعدی‌اش برسد که آقای ناشر، حق و حقوق کارهای او را پرداخت کند. چکی که ناشر می‌داد، متضمن مبلغ بسیار ناچیزی بود. مبلغی که کفاف زندگی او را نمی‌داد و در گشاده‌دست‌ترین حالت، خرجِ یک ماه زندگی‌اش را تامین می‌کرد. بعد دوباره می‌خورد به بی‌پولی و نداری و ناچاری.

گفت: «یک راه دارم. بروم توی خونه‌ها کار کنم.» گفتم: «چه کاری؟ معلم خصوصی بشی؟» پوزخند زد. از زیر سایبانِ چشمش به من نگاه کرد. گفت: «معلم بشم؟ معلم چی؟ معلم خصوصی شدن مگه الکیه؟ باید بشناسنت. من می‌تونم ادبیات درس بدم، اما تا حالا معلمی نکردم که کسی منو بشناسه.» پرسیدم: «پس چی؟» پوزخندش روی لبش بود هنوز: «راه‌پله‌ها رو بشورم.» نوبت من بود که پوزخند بزنم. توی سرم چرخید: «تو صاحب چند تا کتاب تالیفی هستی، لامصب. نویسنده‌ای، ویراستاری می‌کنی. توی عالم ادبیات متخصصی. این حرفا چیه؟» حرف‌ها را توی سرم خواند. گفت: «کار جوهر مَرده، احسان جون.» جدی نگرفتمش. کار جوهر مرد است، اما آدمیزاد که هر کاری نمی‌کند. می‌کند؟

برایم پیام فرستاد. پیام را باز کردم. عکس بود؛‌ یک تراکت تبلیغاتی. رویش نوشته شده بود: «نظافت ساختمان و منزل. با نازل‌ترین قیمت» و پایینش شماره‌ تلفنش را نوشته بود. کار خودش را کرده بود. پایین پیامش نوشته بود: «این رو بفرست برای دوستات و فامیلات که اگه کار نظافت داشتن، به من بدن.» فروریختم. همان‌طور فروریخته، نشستم و سر کردم در گریبانم و تمام آدم‌هایی را که در ساختمان‌های مختلف در حال نظافت دیده بودم در خاک‌وخلِ خاطراتِ ذهنم کاویدم و همه‌شان را نویسنده‌ای، ویراستاری، روزنامه‌نگارِ بیکار‌شده‌ای دیدم که جیب خالی‌شان مجبورشان کرده دست به کار نظافت ساختمان بزنند.

از مرد 60ساله تا لیسانسه، بیکار

خوب که تمیز نشد؛ بیا این هم دستمزدت

حسام‌الدین مطهری، داستان‌نویس:

پسرم، بلدی از این‌ها کجا دارند؟ مال کف استخر و این چیزهاست. دستم بشکند، داشتم خانه‌اش را تمیز می‌کردم، گوشه دستمال خورد بهشان، چهار،پنج‌تایش افتاد و شکست. خانم گفت باید بروی عین‌شان را بخری؛ عین‌شان، همین‌رنگی. پُرسان‌پرسان گشتم پی‌اش. گفتند باید بروی ونک، ملاصدرا. شیرازی می‌شناسی شما؟

-‌ها مادر، بلدم. بورس‌شان است. محل کارم توی شیرازی ا‌ست. با هم ایستگاه ونک پیاده می‌شویم می‌رویم بهت نشان می‌دهم.

-‌ بی‌انصاف فدای سرت که هیچ، حتی نگفت از کجا پیدا کنم. خانه‌شان را اگر ببینی، اگر ببینی، این چهار تا تکه پیش آن کاخ هیچی نیست. منِ پیرزن را انداخته بیرون بروم پی چهار تا تکه کاشی.

-‌ کاشی‌های لب‌پر را نشانم داد؛ هر یک به رنگی و شفاف و صیقل‌خورده و برّاق، عین دل پیرزن. ها، قلب آدمیزاد را رنج هی سمباده می‌زند، هی سمباده می‌زند و صیقل می‌دهد. رنج را هم که غریبه نمی‌دهد، آشنا بهت می‌رساند. اصلا آشنا می‌شود که رنج برساند.

بی‌آرتی رسید به ونک؛ ما شوش‌نشین‌ها را خالی کرد. پیاده شدیم؛ او از قسمت زنانه و من از قسمت مردانه. من جای پسرش بودم یا شاید هم نوه‌اش. ونک را نیم‌دور زدیم و پیاده‌رویِ ملاصدرا را به حرف و درد دل کشیدیم بالا و رسیدیم به شیرازی؛ چه شیرازی؟ نه آن شیراز که حافظ و سعدی و عُرفی قربان‌صدقه‌اش رفته‌اند، نه، شیرازِ کاسب‌ها، شیرازِ خانم‌های خانه، شیرازِ معناگرفته با ماشین‌های مدل‌بالا و خانه‌های اعیانی و کتانی‌های برند و شیک‌وپیک گشتن، شیرازِ استخرها و جکوزی‌های پرجلوه اینستاگرام. ها، نه آن شیرازِ باغِ ارم و باغ‌های دل‌گشا، بلکه شیرازِ پول… پول… پول… و اگر نداری پول؛ استکان پشتِ استکان رنج بچش.

پیرزن انگار عزیزم بود؛ عمر همان و دریای دل همان. اما چادر چاقچورش کمی مندرس‌تر، کمی افتاده‌قیمت‌تر. من چه داشتم جلویش بگویم؟ هیچ. والا هیچ. خانمِ خانه نشسته بود روی کاناپه و بی‌هیچ نگاهی، پشت به پیرزن گفته بود: «می‌روی عین‌شان را پیدا می‌کنی، عینِ عین‌شان را.» لابد وقت نداشته سر برگرداند و پیرزن را، یک انسان را نگاه کند. این‌جور آدم‌ها هزارتا کارِ مهم دارند؛ مهم‌تر از نگاه کردن به چشم‌های شوراب‌زده زنی که یک اتفاق گناه‌کارش کرده، یک اتفاق در خانواده‌ای فقیر متولدش کرده، یک اتفاق کارگرش کرده. رفیقی دارم که می‌گوید: «همه آدم‌ها یک‌اندازه رنج می‌کشند، حسام. رنج به عدالت تقسیم شده و فقیر و غنی به یک میزان در طول عمرشان رنج می‌برند.» شاید این را برای دل‌خوشی من گفته باشد.

با هم رسیدیم به مغازه‌ای در شیراز جنوبی. گفتند: «نداریم. بروید بالا.» خیابان را حرف‌زنان و نفس‌نفس‌زنان کشیدیم بالا و رفتیم شیراز شمالی؛ انگار همه عمرِ پیرزن هی سربالایی‌رفتن بود، هی کف استخرِ اعیان‌نشین‌ها را رنگی‌رنگی‌کردن بود. راستی از این همه رنگ که به جهان هست، از آن آبی و فسفری و سبز و نارنجیِ کاشی‌های کف استخر یا جکوزیِ خانه اعیانیِ خانمِ بی‌اعصاب، رنگی هم به زندگیِ پیرزن می‌رسد؟ روسری آبی‌ای مثلا، یا دامن سبزی؟ و از آن دامن سبز خیالی، نوری به دل و دیده مردی دویده؟ کاشی‌ها را پیدا کرد. خداحافظی کردیم، ولی تا خانه خانم -با خیالم- پی‌اش رفتم. تا آخرِ روز، تا تمیز کردن بقیه جاهای خانه و تا «بیا معصومه‌خانم، خوب که تمیز نشد، ولی این هم دستمزد امروزت.»

از مرد 60ساله تا لیسانسه، بیکار

به‌خاطرِ «آب» که دیگر نیست!

هدی فرح‌پور، مددکار اجتماعی: آقاکاظم را یکی از دوستانمان معرفی کرده بود. قد بلند و دستان قوی داشت. هر سال دم عید، یک ماه به تهران می‌آمد، خانه‌تکانی چند آشنا را انجام می‌داد، درآمدی کسب می‌کرد و می‌رفت. کار کردن برای غریبه‌ها برایش سخت بود. آقاکاظم در یکی از روستاهای غرب کشور کشاورز بود. می‌گفت: «زمستان زمین خواب است؛ کشاورز کار ندارد.» می‌گفت: «زمستان در تهران بازارِ کارِ منزل داغ است.» می‌گفت: «بمانم خانه، بی‌روزی می‌مانیم. باید کار کرد.» اکثر جوان‌های روستا از روستا بیرون آمده‌ بودند و کاظم از آخرین بازمانده‌ها بود. دوستانش کارگر ساختمان شده بودند؛ زمستان‌ها کار ساختمان کمتر پیدا می‌شد و آقا کاظم کار منزل را انتخاب کرده بود.

اولین مشتری‌اش پیرزنی از اقوام دور بود. کاظم توی همان خانه، کار در منزل را یاد گرفته بود؛ وگرنه در خانه‌ خودش همیشه «سرور» و «سالار» بود و هیچ‌وقت دست به سیاه‌وسفید نمی‌زد. هر بار که از غرب کشور می‌آمد تهران، چند ماه میهمان برادرش می‌شد. هم‌صحبتی با آقاکاظم تفریح جالبی بود. گاهی که سر حال بود، از روستایشان می‌گفت. و برای من گوش دادن به حرف‌هایش، با لهجه‌ شیرین کردی، بهترین دلمشغولی عالم بود. از بیکاری و بی‌آبی می‌نالید، هزینه‌ کود و بذر گزاف بود و گاو و گوسفند را هم فقط برای مصرف شخصی می‌شد نگه داشت، آن هم تازه اگر می‌شد! زن و بچه‌اش در چند ماهی که او در تهران کار می‌کرد، در روستا چشم‌انتظارش می‌ماندند.

یکی‌دو روز مانده به عید، کاظم با خرید برای زن و بچه‌اش به روستا بازمی‌گشت. وقت‌هایی که برای نظافت به خانه‌ ما می‌آمد، اگر سرحال و سردماغ بود، از رسم‌ها و رسوم‌شان می‌گفت، یا ترانه‌ای کردی می‌خواند، یا از دخترش که سخت دوستش می‌داشت. همه‌ دنیای آقاکاظم در خنده‌های دخترش، لباس‌های رنگارنگ همسرش، هوای تازه روستاشان در غرب ایران و قوم‌وخویش‌اش خلاصه می‌شد. آقا کاظم با تمام کارگرهایی که تا به‌ حال دیده‌ام، فرق داشت. به راضی بودن صاحبخانه از کارش بسیار اهمیت می‌داد و همین اصلِ مهم در کار، باعث شده بود تبلیغ چهره‌به‌چهره، کارش را زیادتر و روزی‌اش را بیشتر کند. سرش که شلوغ‌تر شد، فقط برای کارهای سنگین می‌آمد و به هر مشتری یک روز بیشتر وقت نمی‌داد.

از اوایل بهمن تا آخر اسفند کار می‌کرد، ولی برای وقت گرفتن باید از چند هفته قبل‌تر با او هماهنگ می‌کردی، وگرنه وقتش پر می‌شد. خانه‌هایی بودند که برای به‌خدمت گرفتنِ آقاکاظم سرودست می‌شکستند. آقاکاظم کم‌کم دست‌به‌آچار هم شده بود. لامپ‌ها را عوض و قفل‌های خرابِ درها را تعمیر می‌کرد. آرام‌آرام حمل اثاثیه و اسباب‌کشی را هم به کارش اضافه کرد. پارسال، در روزهای گرم وسط تیرماه، در اسباب‌کشی یکی از خویشاوندانم دیدمش. تعجب کردم. حالا که وقتِ در تهران بودنِ آقاکاظم نبود. الان باید توی مزرعه‌اش کار می‌کرد؛ توی ارتفاعات غرب ایران. این‌جا چه کار داشت؟ همین را از او پرسیدم. گفت: «چند وقتی است تهرانم.»

پرسیدم: «پس زمینت، مزرعه‌ات، کشاورزی‌ات… آن‌ها چه؟» خندید. گفت: «آب نیست. آن‌ها که زمین‌هاشان بزرگ است و وضعِ مالی‌شان خوب، برای آبیاری زمین‌هاشان آب می‌خرند. ولی خرده‌زمینِ شراکتیِ ما آن‌قدر درآمد ندارد که بتوانیم آب هم بخریم.» پرسیدم: «یعنی بیکار شده‌ای؟» گفت: «نه، بیکار نشده‌ام. حالا دیگر بیشتر وقت‌ها در تهرانم. دارم کم‌کم خودم را آماده می‌کنم که اوایل پاییز زن و بچه‌ام هم بیایند این‌جا. داریم اتاقی نزدیک خانه‌ برادرم می‌گیریم. این‌ هم یک شکل زندگی است.»